برهان و مستندات ايشان تنها شامل مواردى است كه قبول در آن صرفاً به معنى اتّصاف است كه فعل و قبول در آن يكى است ، اما در مواردى كه قبول به معنى انفعال و تأثّر و استكمال باشد ، همواره با فقدان ملازمت دارد و در مقابل آن فعل همواره با وجدان ملازم است و اين دو قابل اجتماع در شىء واحد نيستند .
فصل يازدهم : علت غايى و اثبات آن
چنانكه پس از اين در مبحث حركت خواهد آمد ، حركت براى هر موجود بالقوّه كمال اول محسوب مىشود ، اما كمال دومى هم هست و آن عبارت است از آنچه شىء متحرك بهسوى آن حركت مىكند و پس از رسيدن بدان از حركت باز مىايستد . اين كمال اخير است كه متحرك با حركت خود بدان دست مىيابد و كمال مطلوب و اصلى است و مطلوبيّت حركت براى شىء متحرّك ، فرع آن است . از اينرو گفتهاند : حركت خود به خود مطلوب نيست و ذات شىء اقتضاى حركت ندارد .
همين كمال دوم است كه آن را غايت حركت مىناميم و شىء متحرّك با رسيدن بدان تكامل مىيابد . نسبت اين غايت به حركت نسبت كمال به نقص است و هيچ حركتى خالى از اين غايت نيست و گرنه به سكون بدل مىشد .
به واسطهء ارتباط و نسبتى كه بين حركت و غايت برقرار است بين آن دو نوعى اتحاد وجود دارد كه از طريق آن ، غايت همچنان كه به حركت مرتبط است به محرّك نيز مرتبط مىشود ، و به واسطهء همين اتّحاد ، غايت با متحرك هم ارتباط مىيابد .
اكنون اگر محرّك ، طبيعت باشد و جسم را به نوعى از حركات عَرَضى از قبيل حركت وضعى ، كيفى ، كمى و اينى به حركت درآورد تا جسم تكامل يابد ، در اين