چوبين يا درى از آهن ، در صورتى كه منسوب به مكان نيست .
بنابراين از بين اقوال مختلف آنچه قابل اعتنا است ، يكى همان نظريهء سطح و ديگرى بُعد جوهرى مجرّد از ماده است كه از دو گروه طرفداران اين دو نظريه مشاجرات و احتجاجات مفصّلى در كتب عمدهء حكمت مسطور است .
مهمترين ايرادى كه بر نظريهء سطح وارد است آن است كه : اگر امكان ، سطح ( حاوى يا محوى ) باشد ، لازمهء آن اين خواهد بود كه يك شىء در يك زمان واحد هم ساكن و هم متحرّك باشد . چنانكه مثلًا ماهى ساكن در آب جارى و مرغ ساكن در هوا به هنگام وزش باد ، چون سطح جسم حاوى آنها هر لحظه متبدّل مىشود ، بايد متحرك باشند در صورتى كه سكون آنها را در جاى خود به چشم مىبينيم . « 1 »
همچنين ، مكان را به پُر بودن و تهى بودن وصف مىكنيم و اين صفت در مورد بُعد درست است نه سطح .
اما ، مهمترين اشكال وارد بر قول به بعد جوهرى مجرّد آن است كه لازمهء آن تداخل دو مقدار خواهد بود كه امرى است محال ، زيرا معنى اين نظريه اين است كه جسم داراى مقدار كه ابعادش در سه جهت ممتد است ، عيناً در مقدار مشخص ديگرى حلول كرده و دو مقدار به يك مقدار شخصى معيّن تبديل شده است كه امتناع
هامش
( 1 ) . چون در حركت بهويژه حركت انتقالى ، مكان جسم است كه تغيير و تبديل مىيابد و نه چيز ديگر ، پس اگر مكان جسم ، سطح درونى جسم محيط يا حاوى بر شىء و تماس آن با سطح محوى باشد ، چنانكه رأى حكماى مشاء است ، و يا سطح خارجى جسم محوى مماس بر سطح داخلى حاوى باشد ، چنانكه رأى گروه ديگرى از ايشان است ، پس بايد به هر تقدير هرگونه تبديل در سطح حاوى يا محوى موجب حركت بلكه عين حركت شىء متمكّن باشد . در آن صورت ماهيى كه در آب جارى در جاى خود ايستاده است بايد در عين سكون متحرّك باشد ، البته اين مطلب بدان معنى نيست كه حركت آن به حسّ ادراك شود بلكه منظور حركت واقعى است و نبايد تصور شود كه يك جسم در يك حال فقط يك حركت دارد ، زيرا يك جسم مىتواند بر روى زمين مثلًا ، ساكن باشد و در عين حال با حركت زمين بر گرد محور خود و حركت آن بر گرد خورشيد و حركت منظومهء خورشيدى در مدار كهكشانى خود و شايد چندين حركت ديگر ، متحرك باشد ، اما هيچيك از حركات مزبور تغيير مكان حقيقى نيست