واحدى است ، هر چند كه انواع متعددى تحت آن قرار دارد . و از اين لحاظ مانند مفهوم جوهر نيست كه جز ماهيت جنسى ، حكمى نداشته و هر حكمى كه بر آن رود در واقع حكم انواع مندرج تحت آن باشد . و چون جسم ، يك طبيعت نوعى است ، در ذات و طبيعت خود از دو حالت بيرون نتواند بود ، يا از ماده بىنياز است و به هيچوجه احتياجى بدان ندارد و يا نيازمند ماده است .
اگر ذاتاً از ماده بىنياز باشد ، محال است كه در ماده حلول كند ، زيرا حلول ، عين فقر و نياز است و ما چون مىبينيم كه اجسامى در ماده حلول كرده است پى مىبريم كه از آن بىنياز نيست ، و اگر ذاتاً به ماده نيازمند باشد ، حلول و نياز براى هر جسم لازم مىآيد .
اگر گفته شود : به چه دليل نشايد گفت كه ، جسم در ذات خود از ماده بىنياز است ، چون ممكن است در بعضى اجسام مقارنهاى بين آن و ماده رخ داده باشد ، چنانكه اعراض مفارق بر طبايع نوعى عارض مىشود و علت آن نيز مىتواند امرى خارجى باشد .
گوييم : همراه شدن جسم و ماده چنانكه گفتيم بهصورت حلول است و به عبارت ديگر ، وجود جسم با حلول در ماده از نوع وجود ناعت ( رابطى ) خواهد بود . و هرگاه گفته شود : نياز ماده به جسم ، معلول امرى خارجى است ، معنى آن اين خواهد بود كه ، وجود ذاتاً بىنياز جسم ، كه وجود لنفسه بوده است پس از حلول ، به وجود لغيره تبديل شده است و اين از امور محال است . « 1 »
هامش
( 1 ) . چنانكه ملاحظه گرديد ، مادّهء اوليّه يا هيولى نيازمند بهصورت جسميه است و صورت جسميّه نيز نيازمند هيولى ، و هيچيك بدون ديگرى تحصّل نمىيابد . هيولى چون قوه و استعداد محض است براى فعليت يافتن محتاج به صورت است و صورت نيز از آنجا كه به تنهايى نمىتواند موضوع اعراض و صور نوعيّه گردد و امكان عروض اينها جز در ماده نيست از اينرو محتاج به ماده است ؛ و جسم جوهر واحدى است مركب از دو جوهر ماده و صورت جسميّه .
حال اگر گفته شود كه اين احتياج ، ذاتى صورت نيست بلكه عروض جسم بر ماده ، جنبهء عرضى دارد ، مؤلّف رحمه الله چنين پاسخ مىدهد كه : جسم در ماده حلول كرده است و اگر به سبب نياز بهطور عرضى در ماده حلول كرده باشد معنى آن اين است كه وجود لنفسه جسم توسط عاملى خارجى به وجود لغيره تبديل شده كه امرى است محال ، يعنى وجود لنفسه نمىتواند به وجود لغيره تبديل شود