تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
« ماده » است و از تركيب نفس با آن ، جوهر ديگرى متحقّق مىگردد ، كه آن جوهر از انواع محصّلى است كه وجود ديگرى دارد غير از وجود طبيعى انواع محصّل طبيعى . » البته اشكالى كه بر تقسيم اول وارد بود بر اين نيز وارد است . علاوه بر اين ، عطف صور طبيعى بر صور امتدادى با توجه به اين‌كه صور طبيعى متأخّر از صور نوعيّه آن است ، تقسيم را از اولى بودن خارج مىسازد . به هر حال ، آنچه براى ما مهمّ است در درجهء اول اين است كه حقيقت جسم و دو جزء آن يعنى ماده و صورت جسميّه را باز شناسيم ، اما در مورد نفس ، بحث اساسى را به علم‌النفس وا مىگذاريم ، گرچه حقيقت آن تا اندازه‌اى در مباحث « قوه و فعل » و « عاقل و معقول » روشن خواهد شد . در مورد عقل و بحث در حقيقت آن نيز در مبحث الهيّات به معنى اخصّ سخن به ميان خواهد آمد هر چند در دو مرحلهء قوه و فعل و عاقل و معقول نيز تا حدّى از آن سخن خواهيم گفت . ان شاء اللَّه تعالى . « 1 »
هامش
( 1 ) . در تقسيمات جوهر ، گرچه هيچ‌يك از دوگونه تقسيم مذكور در متن مبتنى بر برهان عقلى نيست و صرفاً نتيجهء استقراء است ، حاصل سخن يكى است و آن عبارت از اين است كه : جوهر ، يعنى ماهيتى كه در وجود خارجى قائم به ذات است و نيازى به موضوع ندارد ، پنج‌گونه است . ماده و صورت و جسم و نفس و عقل . ماده ، جوهر حامل قوه است و صورت جسميّه جوهر فعليت‌دهندهء ماده است كه آن را با اتصال جوهرى از قوه به فعل درمىآورد ، و جسم ، جوهر ممتد در جهات سه گانه است . نكته‌اى كه در اين مبحث توسّط مؤلّف مكرّراً يادآورى شده اين است كه صورت جسميّه با آن‌كه جزء جواهر منظور گرديده است . از مقولهء جوهر نيست ، زيرا صورت همان فصل مأخوذ به شرط لا است و فصول جواهر چنان‌كه در متن به تفصيل بيان شد از مقولهء جواهر نيست هر چند كه جوهر در مفهوم بر آنها صدق مىكند . نفس نيز در موجوداتى كه داراى نفس هستند در حكم صورت است و صورت همان فصل به شرط لا است ، بنابراين نفس نيز به اعتبار صورت بودن براى نوع انسان ، از مقولهء جوهر نيست . ليكن چنان‌كه از قول ملاصدرا نقل شد از آن‌رو كه حقيقت مجرّدى است و در واقع ماده‌اى است براى صورت كمالى ادراكى نوع انسان ، جوهر محسوب است . در اصطلاح اهل حكمت ، صورت را اعم از صورت جسمى يا صورت نوعى ، جوهر « حالّ » گويند و ماده يا هيولى را جوهر « محلّ » و جسم را مركب از دو جوهر حالّ و محلّ مىشناسند ، و نفس را جوهرى كه نه حالّ است و نه محلّ و نه مركب از آن دو ، بلكه مجرّد از ماده است ، اما در فعل خود نوعى تعلّق به جسم دارد . عقل جوهرى است كه نه حالّ است و نه محلّ و نه مركب از آن دو و نه نسبت به جسم تعلّق تدبيرى دارد ، بلكه از همهء اينها مجرّد است ، اما نسبت به ماده و صورت و عالم جسمانى و نفسانى ، توجه تكميلى دارد و كمال هر موجود كه نيل به غايات وجودى اوست توسط عقل صورت مىپذيرد . نكتهء ديگر اين‌كه : صورت جسميه و صورت نوعيّه هر چند هر دو حالّ در محلّ ، يعنى در موضوعى هستند كه خود در قوام نيازمند آنها است . ليكن محلّ صورتِ جسميه ، ماده است و محل صورت نوعيّه ، جسم است