آثار خارجى نخواهد بود و با اين قيد ، جواهر ذهنى كه به حمل اولى جوهر بهشمار مىآيند از تعريف خارج مىشود .
بنابراين اگر يك مفهوم به حمل اولى بر خود صادق باشد مستلزم آن نخواهد بود كه تحت خود درآيد .
مقيّد كردن موضوع به مستغنى : بودن از آن ، براى آن است كه موضوع را به صفت لازم آن تعريف كرده باشيم ؛ به اينكه موضوع ، موجود قائم به خود و موجود لنفسه است . يعنى جوهر موجودى است كه وجودش مانند اعراض ، لغيره يا در موضوع نيست ، بلكه لنفسه است .
اما اينكه گفتهاند « مقيّد ساختن موضوع به بىنيازى ، براى آن است كه صور جوهرى كه حالّ در مادهاند داخل در تعريف شود ، چون اينگونه صورتها هر چند كه در موضوع موجود مىشوند ليكن موضوع از آنها بىنياز نيست ، بلكه نيازمند است » درست نيست . « 1 »
دليل آن اين است كه صور جوهرى در حقيقت ماهيات بسيطهاى است كه نه تحت
هامش
( 1 ) . چنانكه ملاحظه گرديد ، مقولات دهگانه گرچه جزء مفاهيم و ماهيات كليّهاند ليكن شناخت حقيقت آنها و يافتن تعريف جامع و مانع براى هر يك هنگامى ميسّر است كه وضع آنها را در وجود خارجى بررسى كنيم . در خارج ، برخى از موجودات قائم به ذات خود نيستند و احتياج به موضوع دارند . يعنى در نحوهء وجود ، داراى وجود لنفسه نيستند بلكه داراى وجود لغيرهاند ، اينها را اعراض گويند . جوهر ، برعكس اعراض ، داراى موضوع بدان معنى نيست ؛ يعنى داراى وجود لنفسه است و قائم به خود ، و در عالم خارج براى موجود شدن نيازمند موضوع نيست . پس وجود جوهر و عرض قابل انكار نيست ، اما اينكه اعراض خود مراتبى از وجود جوهراند و حقيقت همهء جواهر اعم از مادى يا مجرّد ، وجود صرف واحد است مبحث ديگرى است . نيز ، بحث در تعداد و افزايش و كاهش شمارهء مقولات و تحقيق در صحت و سقم آنچه در اين باره گفتهاند ، بابى است مفتوح بر روى همه كس .
اما دربارهء مقيد كردن موضوع به بىنياز بودن از ماهيت جوهر و عرض ، بايد گفت كه اين قيد براى جوهر و عرض در وجود خارجى معتبر است ، اما جواهر يا اصلًا در موضوع نيست ، مانند عقول ، يا در موضوعى است كه آن موضوع در قوام خود نيازمند جوهر است مانند صور نوعيّه كه در عناصر مادى است و قوام ماده به آن است و مستغنى از آن نيست