مفهومى است منتزع از نحوهء وجود . يعنى عبارت است از مفهومى كه از وجود سيال غيرثابت غير قارّ در ذهن حاصل مىشود و نمىتوان آن را جزء مقولات بهشمار آورد .
فصل دوم : تعريف جوهر ، كه نسبت به مادون خود جنس است
ماهيت در تقسيم اوليّه ، دوگونه است . يكى ماهيتى كه در وجود خارجى خود به موضوع مستغنى از آن ، نيازمند نباشد . اينگونه ماهيت را جوهر گويند .
قسم دوم ماهيتى است كه در وجود خارجى خود به موضوع مستغنى از آن نيازمند باشد ، اينگونه ماهيات را مقولات نُهگانهء عرضى گويند .
پس جوهر ، ماهيتى است كه چون در خارج موجود گردد در موضوع بىنياز از آن ، موجود نشود .
اين تعريف مبتنى بر وصف لازم شىء است و مؤلّف از جنس و فصل نيست و حدّ جوهر تلقّى نمىشود ، چون در مورد عالىترين جنس ، سخن از جنس و فصل و تعريف به حدّ مؤلّف از آنها بىمعنى است .
در تعريف عرض نيز وضع بر همين منوال است . عرض ماهيتى است كه چون در خارج وجود يابد در موضوعى بىنياز از آن موجود مىگردد ؛ اين هم تعريف به وصف لازم وجود مقولات نُهگانهء عرضى است و تعريف به حدّ نيست .
اما به هر حال تعريف فوق در مورد جوهر و عرض ، جامع و مانع است هر چند كه تعريف به حدّ بهشمار نمىآيد .
اينكه در تعريف جوهر گوييم : « ماهيتى است » براى آن است كه همهء ماهيات را شامل گردد و واجب بالذات از تعريف خارج شود ، زيرا واجب ، وجود صرف است و ماهيت ندارد ، و اينكه ماهيت را در تعريف مقيّد به وجود خارجى مىكنيم براى آن است كه معلوم شود ، تعريف مربوط به جوهرى است كه به حمل شائع جوهر است ، زيرا اگر مفهوم جوهر به وجود خارجى موجود نگردد ماهيت آن حقيقى و همراه با