در مقام فعل است نه ذات ، يعنى نفس در فعل خود مادى است نه در ذات خود . « 1 »
اين بيان بر مبناى قول حكماى مشّاء است كه نفس مجرّد را در حدوث و بقاء امرى روحانى مىدانند ، اما بر اساس اين عقيده كه نفس در حدوث جسمانى باشد و در بقاء روحانى ، ( طبق عقيدهء ملاصدرا ) نفس ابتدا از ماده تجرّد مىيابد و بعد از تجرّد در فعل خود به ماده تعلّق دارد و سپس در فعل نيز با مفارقت از بدن به مرتبهء تجرّد مىرسد .
فصل هفتم : پارهاى از احكام « نوع »
نوع ، ماهيت تامّهاى است كه در وجود داراى آثار خاصّى باشد و بر دو قسم حقيقى و اضافى تقسيم مىشود .
نوع حقيقى آن است كه ترتّب آثار خارجى بر آن تنها متوقف بر وجود خارجى باشد ، يعنى وجود خارجى كه آن را بهعنوان يك فرد خاصّ تشخّص مىبخشد براى ترتّبِ آثار خاصّ آن كافى است ، مانند انسان ، اما نوع اضافى آن است كه ترتبّ آثار خارجى بر آن نيازمند يك يا چند فصل باشد ، و در اين صورت نسبت به انواع مادون خود جنس است ، هر چند كه نظر به تماميّت آن « نوع » مىباشد ، مانند همهء انواع عالى و متوسّط . مثل جسم كه خود نسبت به جوهر ، نوع عالى است و در عين حال جنس انواع نباتى و جمادى و حيوانى است . و نيز مانند حيوان كه نوع متوسّط از جوهر است و براى انسان و ساير انواع حيوانات جنس مىباشد .
هامش
( 1 ) . با ذكر اين مطلب كه نفس از حيث اينكه صورت انسان است تحت مقولهء جوهر اندراج نمىيابد بلكه از حيث وجود فى نفسه و لنفسه كه از لوازم تجرد ذاتى است از مقولهء جوهر محسوب مىشود ، اشكال ديگرى باقى مىماند و آن اينكه اگر نفس متعلّق به بدن باشد ، معنى آن اين خواهد بود كه نفس ذاتاً محتاج به جسم است و بدون آن قوام ندارد ، و بنابراين داراى وجود لنفسه بودن و جوهريت آن نقض مىگردد . از اينرو مؤلّف رحمه الله بدين اشكال مقدّر پاسخ داده ، گويد : نفس در فعل محتاج به بدن است نه در ذات ، و به علاوه ، پس از مفارقت بدن در فعل نيز استقلال و تجرّد مىيابد