است ، هر چند كه بين آن دو به سبب وجود تركيب اتّحادى ميان ماده و صورت ، حمل شائع تحقق دارد .
البته از آنرو كه صورت ، همهء حقيقت ذات و ماهيت نوع است - چنانكه در تعريف صورت گرفتهاند آنچه شىء ، بالفعل بدان شيئيّت يافته است ( ما به الشىء هو هو بالفعل ) - مىتوان فصول جواهر را جواهر دانست ، زيرا عين حقيقت و فعليت نوع مىباشند ، ليكن اين بدان معنى نيست كه فصل تحت جنس خود درآيند بدان نحو كه در حدّ آنها واقع شود و بين آن دو حمل اولى برقرار باشد . « 1 »
از آنچه گذشت روشن شد كه فصل از معانى بسيط است و از جنس و فصل تركيب نيافته ، بلكه صرفاً مميّز ذاتى نوع است .
صور مادى كه ذاتاً مادى و همراه با ماده است ، در وجود خارجى از بسائط است و از ماده و صورت تركيب نيافته و در عقل نيز مركّب از جنس و فصل نمىباشد ، زيرا اگر فصل خود داراى جنس و فصل باشد فصل ديگر نيز جنس و فصل ديگرى را ايجاب مىكند و سلسلهء اجناس و فصول به بىنهايت مىكشد و به ازاء هر جنس و فصل ، يك نوع لازم مىآيد و بالنتيجه يك فصل واحد ، انواع بىنهايت مىگردد .
نفس مجرّد نيز بدان اعتبار كه فصل نوع انسانى است داراى حيثيّت وجود ناعتى مىباشد و پيش از اين گفته شد كه وجود ناعتى ماهيت ندارد ، اما از حيث مجرّد بودن داراى وجود لنفسه و نيز وجود فى نفسه است و از اين حيث تمام حقيقت نوع را تشكيل مىدهد و بنابراين مفهوم جوهر بر آن صدق مىكند و نوعى از جوهر محسوب مىشود كه بدين اعتبار صورت نخواهد بود ، بلكه جزء صورى جوهر بهشمار مىرود و وجود آن براى ماده منافاتى با اين مسئله ندارد ، زيرا تعلّق آن به ماده
هامش
( 1 ) . لوازم ذاتى يا ذاتيات ( يعنى مفاهيمى كه داخل در حد ماهيت است و ماهيت با ارتفاع آنها منتفى مىگردد ) بر ماهيت به طريق اولى قابل حمل است . يعنى اجناس و فصول واقع در حدّ ماهيت نوع ، بر آن به حمل اولى حمل مىشود ، ليكن چنانكه گفته شد حمل بين جنس و فصل حمل اولى نيست بلكه حمل شائع است