وجود خارجى اجزاء ماهيت نوعيّه در خارج يك وجود بيش نيست كه همان وجود نوع باشد ، زيرا حمل بين هر يك از اجزاء و نوع ، حمل اولى است و نوع يك وجود بيش ندارد ، اما در ذهن ، بين اجزاء ماهيت از حيث ابهام و تحصّل ، مغايرت وجود دارد و از اينرو جنس و فصل نسبت به يكديگر عرضى مىباشند چنانكه گفته شد . « 1 »
به همين جهت است كه حكما گفتهاند : در مركّبات حقيقى كه همان انواع مادى باشد ، حتماً بايد بين اجزاء تشكيلدهندهء شىء فقر و نياز نسبت به يكديگر برقرار باشد تا از ارتباط و اتّحاذ آنها يك حقيقت واحد به وجود آيد و بعضى اين امر را از ضروريّات دانستهاند .
مركّب حقيقى از غيرحقيقى ، با اين ويژگى متمايز مىگردد كه ، در مركّبات حقيقى از در هم آميختن اجزاء امر ديگرى حاصل مىگردد كه داراى آثار جديدى است غير از آثار اجزاء تشكيلدهندهء آن ، به خلاف مركبات اعتبارى كه آثار وجودى زائد بر آثار اجزاء در آن موجود نيست . چنانكه مثلًا يك لشكر مركّب از افراد يا يك خانهء مركّب
هامش
( 1 ) . مقصود از اجزاء ماهيت ، اجناس و فصول واقع در حدّ آن است . مثلًا ماهيت انسان عبارت است از جوهر ، جسم ، نامى ، حسّاس ، متحرّك به ارادهء ناطق ، كه جوهر مقوله است و جسم نوع عالى و مابقى فصول مشترك و ناطق فصل خاصّ انسان است . هر يك از اجناس و فصول بر انسان قابل حمل است به حمل اولى چنانكه گوييم : انسان جوهر است ، انسان جسم است ، انسان نامى است ، حسّاس است ، محترك به اراده است ، ناطق است . و كافى است نوع انسان وجود يابد ( وجود يك فرد از آن كافى است ) تا همهء اجناس و فصول وجود يابند . منظور از اينكه « همهء اجزاء ماهيت به وجود واحد نوع موجود است » آن است كه با وجود يافتن ماهيت نوعى ، همهء اجزاء واقع در حدّ ماهيت نوع وجود مىيابند و مثلًا همين كه يك فرد انسان تشخّص يافت و به وجود خارجى موجود شد ، جوهر و جسم و نامى و حسّاس و متحرّك به اراده و ناطق و هر جنس و فصل ديگرى كه در ماهيت نوعى انسان ملحوظ است با موجود شدن انسان وجود خواهد يافت ، نه آنكه هر يك به وجود ديگرى غير از وجود نوع موجود باشند .
اما در ذهن انسان ، ثبوت و وجود جنس و فصل واقع در حد ماهيت ، يكى نيست ؛ بلكه چنانكه پيش از اين گفته شد ، وجود جنس با ابهام همراه است و بين انواع متردّد است . ليكن فصل ، متحصّل است يعنى در ثبوت ذهنى تمام و كامل است ، يعنى ، جنس نوع مبهم است و فصل ، نوع محصّل