تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
حال آن‌كه تنها ، يكى از آنها است » . دليل نادرستى قول ايشان آن است كه اگر چنين مىبود ، ماهيت كلّى يك مصداق بيش نداشت و همهء قضاياى كلّى كاذب بود . و قضايايى نظير : هر ممكنى داراى علت است و هر چهارى زوج است و هر كثيرى مؤلّف از آحاد است ، درست نبود ، در حالى كه در صحت اين قضايا ترديد نيست . بنابراين ، حق آن است كه كليّت و جزئيت دو « لازم » از لوازم ماهياتند ، كليّت لازمهء وجود ذهنى و جزئيّت لازمهء وجود خارجى است . هم‌چنين اين‌كه گفته‌اند : « ماهيت موجود در ذهن ، جزئى و شخصى است ، درست مانند ماهيت موجود در خارج ، زيرا ماهيت در يك ذهن خاصّ و قائم بر يك نفس جزئى است ، و مثلًا ، ماهيت انسان كه در ذهن زيد موجود است غير از ماهيت انسان موجود در ذهن عمرو است و نيز ماهيتى كه امروز در ذهن زيد است غير از ماهيتى است كه ديروز در ذهن او بود . » نيز نادرست است ، به دليل آن‌كه : ماهيت معقول از اين لحاظ كه موجودى است قائم بر نفس ، شخصى و جزئى و ناعت آن محسوب است و نيز از آن جهت كه كيفيتى از كيفيّات نفسانى و از كمالات نفس است جزء موجودات خارجى به‌شمار مىرود و از آن نظر مورد بحث ما نيست ، بلكه سخن ما دربارهء ماهيت از جهت وجود ذهنى آن است كه آثار خارجى بر آن مترتّب نيست و ماهيت از اين نظر ، از صدق بر مصاديق متعدّد ابائى ندارد . « 1 »
هامش
( 1 ) . يكى از مباحث مهم فلسفى كه بر حسب برداشت متفكّران عصر جديد از امّهات مسائل در علم‌المعرفة يا شناخت‌شناسى است و در آثار قديم نيز بخش مهمّى از فلسفه و منطق بدان اختصاص يافته ، همين مسئلهء كليات يا مفاهيم كلّى است كه ماهيات كلى بخشى از آن به شمار مىرود . مسئله اين است كه ماهيت كلّى چگونه در ذهن حاصل مىشود ، و انسان كه همواره با امور جزئى و شخصى سر و كار دارد چگونه مىتواند به شناخت ماهيات كلى نائل آيد ؟ انسان در خارج همواره اين انسان يا آن انسان يا على و حسن و اشخاص ديگر را مىبيند و با حواسّ و قواى ادراكى وجود و ماهيت آنها را ادراك مىكند ، اما مفهوم كلّى انسان را چگونه درمىيابد و ساير كليات اعم از نوع و جنس و فصل و اعراض كلّى به چه نحو در عقل نقش مىبندد ، و آيا كليّت و جزئيّت ساختهء قواى ادراكى ، و يا از خواص و لوازم ماهيات است ؟ چنان‌كه ملاحظه گرديد برخى معتقدند كه اصولًا كلّى وجود ندارد ، نه در ذهن و نه در خارج و اگر عقل انسان مفاهيم را به‌صورت كلّى درمىيابد از آن جهت است كه قدرت ادراك عقل ضعيف است ، اما چون قدرت ادراك در حواسّ نيرومند است ، اشياء و امور را به همان صورت كه موجود هستند يعنى به‌صورت جزئى و شخصى درمىيابد ، ليكن عقل از آن لحاظ كه معلوم خود را در ميان چند چيز محتمل مىيابد ، آن را به‌صورت كلّى ادراك مىكند . چنان‌كه مؤلّف رحمه الله پاسخ داده ، اگر اين چنين مىبود ، هر ماهيت يك مصداق بيش نداشت ، يعنى مثلًا مفهوم كلّى انسان فقط بر يك فرد صدق مىكرد نه بر همهء افراد انسان ، و در آن صورت همهء قضاياى كليّه كه تمامى مسائل در علوم مختلف در آن قالب بيان شده و مىشود ، باطل و كاذب بود . و قضايايى نظير : هر معلول به علت نياز دارد و هر جسم فضايى را اشغال كرده است و هر مثلث سه زاويه دارد و هر فلز در اثر حرارت منبسط مىشود ، و هر جسم متناسب با جرم خود داراى جاذبه است و صدها و هزارها مسئله علمى و فلسفى كه به‌صورت قضاياى كلّى اظهار مىشود همهء قضاياى كاذبه خواهد بود كه البته اين خلاف ضرورت عقل است . پس چون اين قضايا صادق است ، « كلّى » و « جزئى » محصول قدرت و ضعف حسّ و عقل نيست ، بلكه بايد حقيقت آن را در خود ماهيت جستجو كرد ، اما معنى كليّت و جزئيّت داخل در ذات ماهيت نيز نمىشود ، چه ، قبلًا گفته شد كه كليّت لازمهء وجود ذهنى و جزئيّت لازمهء وجود خارجى ماهيات است . در خارج همه چيز به‌صورت جزئى و شخصى است ، و ملاك تشخّص وجود خارجى است و مدركات حوّاس و صور موجود در قوّهء متخيله انسان نيز جزئى است ، ليكن مدركات عقل و معقولات جنبهء كلّى دارد