تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
هامش
مىگوييم زيد انسان است ، انسان را با تمام خصوصياتى كه در يك فرد خاص دارد در نظر گرفته‌ايم . پس ماهيت به شرط خصوصيات موجود در مصاديق خود را ، به شرط شىء و مخلوطه گويند . دومين اعتبار ماهيت آن است كه بدون خصوصيات و لواحق در نظر گرفته شود و هيچ خصوصيتى از وحدت و كثرت و كليّت و جزئيّت و ساير لواحق و خواص به همراه آن نباشد ، بلكه صرف تصور ماهيت است مشروط به آن‌كه هيچ معناى اضافى با آن نباشد . حال اگر بر ماهيتى كه اين چنين تصور شده است معنايى افزوده شود ، آن معنى زائد بر ماهيت خواهد بود نه عين آن و نه داخل در ذات آن . چنان‌كه اگر بر حيوان معنى ناطق افزوده شود ، از دو عنصر حيوان و ناطق تركيبى به وجود مىآيد كه حيوان جزء آن تركيب خواهد بود و ناطق زائد بر آن و نمىتوان آن تركيب را با حيوان يكى تصور كرد . يعنى نمىتوان حيوان را بر حيوان ناطق كه بدين اعتبار تصور شده است حمل كرد و گفت حيوان ناطق حيوان است . در اين حالت ، حيوان متصور به شرط لا ماده است . گاه ، ماهيت كلّى چنان تصور مىشود كه شرط وحدت معنى با آن نيست و بنابراين جايز است كه معانى ديگر با آن باشد يا نباشد و شرط بودن و نبودن لواحق در تصور قيد نشده ؛ يعنى ماهيت به‌طور مطلق در نظر گرفته شده است . ماهيتى كه اين چنين تصور شده باشد اگر هر معنايى بر آن افزوده شود ، بر مجموع متشكل از آن و معنى زائد قابل حمل است . چنان‌كه مثلًا حيوان مأخوذ لا به شرط شىء اگر ناطق بر آن افزوده شود ، مىتوان گفت حيوان ناطق حيوان است ؛ و اگر در اين حالت ماهيت متصور به طريق لا به شرط ، متحصّل نباشد و در ابهام خود باقى باشد براى تحصّل نيازمند مخصِّص و مقسّمى است كه آن را تحصّل بخشد ؛ مثلًا ، حيوان لا به شرط ، يعنى حيوانى كه به‌طور مبهم بر اسب و انسان و گاو و گوسفند و غيره دلالت دارد و مفهوم آن به‌طور روشن حاصل نيست و ليكن با افزودن معنايى از قبيل ، ناطق يا صامت ، شاخ‌دار يا شيردهنده و امثال آن ، متحصّل مىگردد ، در اين صورت ماهيت اصلى را « جنس » و معنى زايد بر آن را « فصل » گويند و ماهيت متخصّص به فصل را « نوع » نامند . پس جنس ، ماهيت مأخوذ لا به شرط است و فصل معنى محصّل آن است كه موجب تقسيم ماهيت مبهم به ماهيات متحصّل مىگردد و حيوان را به حيوان ناطق ( انسان ) و اسب و گوسفند و غيره تقسيم مىكند به طورى كه دقيقاً معنى حيوان را از ابهام خارج مىسازد . اصطلاح تحصّل در مقابل ابهام است . چنان‌كه ذكر شد ماهيت مأخوذ به طريق لا به شرط ، يا مبهم است و معلوم نيست كه معنى روشن آن كدام‌يك از چندين حقيقت است ، چنان‌كه حيوان در تصور لا به شرط بر انواع حيوانات مختلف دلالت دارد ، و يا جسم لا به شرط بر صدها و هزارها جسم دلالت دارد و براى خروج از اين ابهام محتاج به مخصّص است . ليكن برخى از ماهيات براى تحصّل و خروج از ابهام احتياج به مخصّص يا معنى زائد ندارند مانند انواع بسايط ، يا انواع منحصر به فرد ؛ اولى مثل ماده ( هيولى ) و دومى مثل خورشيد ، كه بدون فصل معنى آن متحصّل است . حال اگر ماهيت به شرط تقارن با لواحق تصور شود ، يعنى صورت ذهنى آن همراه با معانى زائد باشد ، مثل حيوان ناطق ، در آن صورت ماهيت را به شرط شىء گويند ، و چنين ماهيتى عين نوع يعنى انسان است و با عوارض زائد بر فصل ، فردى خواهد بود از افراد نوع . مانند اين مرد يا آن زن ، كه علاوه بر فصل عوارض ديگرى بر جنس افزوده شده است . ماهيت متصور به شرط لا شىء را « مجرّده » و لا به شرط شىء را « مطلقه » و به شرط شىء را « مخلوطه » نامند و آن ماهيت كلّى را كه مقسم اين اقسام است كلّى طبيعى يا لا به شرط مقسمى گويند ، در مقابل ماهيت قسمى كه يكى از اقسام سه‌گانهء آن است . براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اسفار ، ج 2 ، ص 16 و منطق اشارات ، ص 76 ، و شرح منظومه ، ص 131 و حواشى آن از هيدجى و آملى ، ص 472