ذات واجب را به سبب نامتناهى بودن عظمت و مجد و كبرياى بىحدّ و غايت او تعقل نمايد ، عدم را نيز به سبب بطلان محض و نقصان و ناچيزى نمىتواند تصور كند و چنانكه پيش از اين به اثبات رسيد ، واجب بالذات واجب بالغير نتواند بود ، پس ممتنع بالذات نيز ممتنع بالغير نخواهد بود .
بنابراين همانطور كه يك امر واحد داراى دو وجوب نتواند بود - اعم از آنكه يكى بالذّات و ديگرى بالغير يا هر دو بالذّات و يا بالغير باشد - همانطور نيز يك امر واحد داراى دو امتناع نتواند بود . سپس مىگويد :
« پس روشن شد كه از واجب و ممتنع ، تنها آنچه بالغير باشد ممكن بالذات نيز هست و هر چيز كه مستلزم ممتنع بالذّات باشد خود نيز ممتنع خواهد بود ، ليكن تنها از آن جهت كه مستلزم « ممتنع » است ؛ نه از همهء جهات ، چون مىتواند از جهت ديگرى « ممكن باشد » . مثلًا نامتناهى بودن جسم از حيث ابعاد ، مسلتزم يك ممتنع بالذات است و آن نامحصور بودن شىء محصور است ، كه حقيقت آن اين است كه چيزى هم عين خود باشد و هم غير خود ، كه البته اين محال بالذّات است و نامتناهى بودن جسم ، محال بالغير است و ناچار بايد از جهتى غير از جهت علاقهاى كه با ممتنع بالذات دارد « ممكن » باشد ؛ همچنان كه در مورد امورى كه مستلزم واجب بالذات است گفته شد .
در آنجا گفتيم كه معلول موجود از جهت ماهيت خود ، صفت امكان دارد ليكن از جهت وجود خود كه واجب بالغير است مسلتزم وجود واجب بالذات است ( در اينجا نيز نامتناهى بودن جسم از جهت تعلّقى كه به ممتنع بالذات دارد ممتنع است و از جهت ماهيت خود ممكن خواهد بود ، چون فرض بر اين است كه ابعاد در كمّ متّصل متناهى است يا به عبارت خود ديگر ابعاد فضا متناهى است ، چنانكه در مقوله كم ذكر خواهد شد ) .
حاصل سخن اينكه ، همانطور كه استلزام در وجود مبتنى بر رابطهء علّيت و
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٤٣