تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
اعتبارى و وهمى است و قديم بودن آن اشكالى ايجاد نمىكند ، زيرا شيئى موهوم و عارى از واقعيت است . حال آن‌كه ايشان با اين سخن ، بقاى عقيدهء خود را ويران ساخته‌اند ، زيرا نسبت عليت به حدوث زمانى دادن و زمان را موهوم دانستن فرق بين حادث و قديم را بر مىدارد و آنها را يكى مىكند . برخى ديگر گفته‌اند : زمان مفهومى است متنزع از وجود واجب متعال و اشكالى در قديم بودن آن نيست ، زيرا مربوط به ذات مبدأ اول است . اين سخن نيز نادرست است ، زيرا زمان امرى است ذاتاً متغيّر و انتزاع آن از ذات واجب بالذات مستلزم عروض تغيير به ذات اوست ، تعالى و تقدس . در پاسخ اين مطلب نيز چنين گفته‌اند : جايز است كه معنى متنزع از يك شىء از هر جهت با مصداق خود تطبيق نكند . در پاسخ گوييم : اگر مباينت مفهوم منتزع با مصداق منتزع‌ٌعنه جايز باشد ، گرفتار سفسطه خواهيم شد ، زيرا اگر مفهوم با مصداق مطابق نباشد هيچ‌گونه تصديقى درست نخواهد بود و بنيان علم از اساس ويران خواهد شد . يادآورى . در مباحث مربوط به « عدم » گفته شد كه : عدم بطلان محض است و داراى شيئيّت و تمايز نيست ، جز آن‌كه عقل در مواقع لزوم آن را به وجود اضافه مىكند و از اين راه در ذهن نوعى ثبوت پيدا مىكند و بهره‌اى از وجود مىيابد و بدين ترتيب عدمى از عدم ديگر متمايز مىشود . چنان‌كه عدم بينايى از عدم شنوايى متمايز است و عدم انسان از عدم اسب ، آن‌گاه عقل احكامى را كه ضرورى بداند بر آن جارى مىسازد و همهء اين‌گونه احكام در حقيقت ، تثبيت ما به ازاء وجودى آنهاست . « 1 »
هامش
( 1 ) . مقصود اين است كه ، احكامى كه بر عدم مضاف جارى مىگردد ، اولًا : به سبب آن است كه از طريق اضافهء به وجود ، نوعى ثبوت ذهنى يافته‌اند و براى آنها مفاهيم مستقلّ و متمايزى حاصل شده است ، و ثانياً : از آن جهت است كه هر حكمى بر يك امر عدمى جارى شود با توجه به ظرف وجودى آن است كه معنى پيدا مىكند و گرنه عدم ، هيچ است و هيچ مصداقى در ذهن و در خارج ندارد و در آن تمايز نيست . بنابراين « عدم » تنها وقتى قابل تصور و معنىدار خواهد بود كه به وجود و ملكه اضافه شود ، يعنى عدم يك شىء باشد ، و عدم مطلق يعنى عدم وجود مطلق . پس هم‌چنان كه تصور عدم ، بدون اضافهء آن به وجود ممكن نيست ، احكامى كه بر آن جارى مىكنيم و مىگوييم كه عدم بينايى باعث محروميت از علم به مبصرات است يا عدم علت ، علت عدم معلول است و امثال آن ، نيز با توجه به وجود است ، يعنى در دو مثال مذكور توجه به بينايى و به وجود علت و وجود معلول است و گرنه عدم صرف قابل اخبار نيست