از بعضى متكلّمان پيشين نقل شده است كه اولويّت وجود را در برخى از موجودات معتبر دانسته و علامت آن را شدّت و قوّت و كثرت وجود در آنها پنداشتهاند ، از آنرو كه در موجود شدن داراى شرايط كمترى هستند ؛ و براى برخى ديگر از موجودات عدم را اولى دانسته ، نشانهء آن را ضعف و اقليّت وجود ، يا شرايط بيشتر براى وقوع دانستهاند .
از بعضى نيز نقل شده است كه اولويت را تنها در جانب عدم ، و آن هم نسبت به برخى از موجودات معتبر دانستهاند . بعضى ديگر اولويت عدم را براى همهء موجودات معتبر دانستهاند بدان سبب كه عدم از حيث وقوع آسانتر از وجود است .
اين بود پارهاى از آراء ايشان دربارهء اولويت ، با اختلافاتى كه در اقوال آنها مشاهده مىشود .
بنابر آنچه گفته شد ، بنيان قول به اولويّت از اساس نادرست است ، زيرا وجود اولويت در يكى از دو جانب وجود و عدم ، جواز وقوع طرف ديگر را لغو نمىكند و پس از تحقّق طرف اولى ، با جايز بودن وقوع طرف ديگر ، اين سؤال همچنان باقى است كه : به چه دليل با وجود امكان هر دو جانب ، اين يا آن جانب واقع شد ؟ و اگر اولويتها تا بىنهايت پيش برود اين سؤال بر جا است مگر آنگاه كه طرف اولى تعيّن يابد و جواز از طرف ديگر قطع گردد ، و اين همان وجوب است .
گذشته از اين ، در نظريه اولويّت ، ضرورت توقف ماهيات ممكن در وجود و عدم خود بر علت باطل خواهد بود ، زيرا بنا بر قول به اولويّت ، جايز خواهد بود كه با وجود اولويّت در جانب راجح و با حضور علت تامّه آن ، جانب مرجوح نيز به وقوع پيوندد ، و قبلًا گفته شد كه وقوع جانب مرجوح بدون علت خواهد بود كه البته محال است .
حكما را در ردّ اين عقايد سخنان ديگرى هست كه به طرق مختلف بطلان آن را نشان دادهاند و ما پس از روشن شدن مطلب از ايراد آن خوددارى كرديم .
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٣٣