ولى در همه حال دستهايم را سپر سرم ساخته بودم تا از لگدهاى آن حيوان شرير در امان بماند . عاقبت الامر آرام گرفت .
خورشيد به مغرب آسمان رسيده بود كه سفر دراز و گرمازدهء ما كه تقريبا چهارده ساعت بدون نوشيدن قطرهاى آب طول كشيده بود خاتمه يافت و به واحهء سرسبز دهشير رسيديم . بزرگ شهر به رسم شرقيان استقبال گرمى از ما كرد ، و غذاى دلچسبى برايمان فراهم ساخت و به وسيلهء خدمتگزاران ايرانيش كه يكى از آنها خواجه بود از ما پذيرايى كرد . آنگاه مرا به پشت بام برد تا منظرهء واحه ، بيابان و كوههاى آن طرف را به من نشان دهد ؛ و گفت گمان نمىبرد كه در دنيا جايى زيبايى ايران را داشته باشد . من ، با آنكه صد در صد با او موافق نبودم ، شور وطنخواهى او را تحسين كردم . آن وقت از وطن من و جاى آن پرسيد ، سؤالى كه من تنها با گفتن اينكه سرزمينى است بسيار بسيار دور كه هزاران فرسخ از اينجا فاصله دارد مىتوانستم تصورى از آن به ذهن او منتقل سازم . برايش شرح دادم كه هشت روز از مسافرتم صرف گذشتن از درياى سياه شده است . به محض شنيدن درياى سياه ناگهان فرياد برآورد : « فهميدم ينكى دنيا » كه معناى تحت اللفظى آن در فارسى « دنياى جديد » است ، و حال آنكه امريكا ناقل هيچ معنايى براى او نبود . بعد از صورت سوختهء من كه تقريبا به تيرگى صورت او بود حرف زد ، و از نحوهء زندگى در دهشير كه گويا بسيار يكنواخت و خسته كننده بود ، تعريف كرد . سرزمينهاى اطراف را خوب مىشناخت ، اما دربارهء آثار باستانى محل آنچه من از گفتارش استنباط كردم اين بود كه يك بار در آن حوالى چند تابوت سنگى با بقاياى اسكلت مردگان پيدا شده بود .
تماشاى مناظر اطراف از درون دوربينى كه وى افتخار مالكيت آن را داشت ، و از پدر يا جدش به دو به ارث رسيده بود به ما لذت فراوان داد . چنان كه از نوشتهء روى دوربين برمىآمد ، صاحب اصلى آن كه افسرى انگليسى بوده آن را به جد ميزبان من هديه داده بود . چون من خارجى بودم ، توقع داشت كه توتون و تنباكو داشته باشم ، ولى متأسفانه من از سيگارهاى برگ امريكايى نداشتم كه به عنوان نمونهء توتون امريكايى به دو تقديم كنم ، اما سعى كردم مهماننوازى او به طريق ديگرى جبران شود .
هنگامى كه از وى كسب اجازهء مرخصى مىكردم ، دربارهء مسير و وضع راهها ، اطلاعاتى خواستم . گفت در تمام اين منطقه راهها امن است ، و افزود كه اخيرا عدهاى راهزن در كوهها پيدا شده بودند كه در حدود چهارده روز قبل خود وى خدمت آخرين نفر آنها رسيده بود - و با جملهء آخر اشارهء معنادارى نيز كرد و دستش را مثل چاقو به گلويش كشيد تا نشان دهد دزدان را چگونه مجازات كرده است . معهذا ، براى اينكه من صد در صد در امن و امان باشم ، خودش به عادت ايرانيان تا مسافتى
سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 396
مساهمون: فريدون بدره اى
ص٣٩٦