مىآمدند . در پاى صخرهء مرتفعى كه چشمهاى با آب بلورين و سرد مىجوشيد و بيرون مىآمد بهانهاى يافتيم تا كمى استراحت و تجديد قوا كنيم ، و اين آخرين بارى بود كه قبل از گذشتن از بيابان ابر كوه ، لبى تر كرديم . چون از گردنهء بزرگ گذشتيم بيشتر محافظان را مرخص كرديم ، زيرا راهزنان ايرانى بيشتر در معابر كوهستانى دست به دزدى و سرقت مىزنند . آنگاه به منطقهء خشكى كه در روى نقشه به نام بيابان شن خوانده شده است ، وارد شديم ، و اين بيابان لم يزرع يكسره تا يزد ادامه دارد ، و تنها واحههاى ابركوه و ده شير « 1 » ، و كوههايى كه در پشت ده شير واقع است آن را قطع مىكنند .
قصبهء ابركوه يا ابرقوه ظاهرا داراى قدمت زياد است . ايرانيان چه در روزگاران قديم و چه در ايام اخير آن را بركوه يا وركوه تلفظ مىكردهاند كه به معناى بالا و روى كوه است ، و اين وجه تسميه بخصوص با در نظر داشتن آباديها و قصباتى است كه در بيابان آن طرفش قرار دارند و به وسيلهء رشتهاى از برآمدگيها از آن جدا مىشوند 1 .
اصطخرى ، جغرافيدان مسلمان قرن چهارم هجرى قصبهء ابركوه را اينطور وصف مىكند :
« ابرقو شهر محكمى است با جمعيت بسيار ، كه در حدود يك سوم اصطخر وسعت دارد . خانههاى آن به هم چسبيده است ، و بيشتر عمارات آن ، چون بناهاى يزد ، داراى سقفهاى گنبدى است 2 . جاى خشكى است ، حومهء آن تا دوردست از باغ و درخت خالى است ؛ اما خاكش حاصلخيز و اسباب معيشت ارزان است » 3 .
چون از جنوب غربى به شهر نزديك شويم ، در جانب راست جاده ويرانهء قلعهمانندى به چشم مىخورد كه آن را به نام دارا يا داريوش آخرين پادشاه سلسلهء هخامنشى دخمهء داراب مىخوانند . لفظ « دخمه » كه در ناميدن اين ويرانه به كار رفته است به معناى عام ساختمان و عمارت است ، و نبايد با استعمال آن به معناى خاص « برج خاموشى » زرتشتيان اشتباه شود . ويرانه ، مانند قلعهاى متروك و بسيار قديمى به نظر مىرسيد .
در سمت چپ جاده ، بر روى بلندى « دخمهء گبران » قرار گرفته است ، كه عمارت ويرانى است از خشت و گل ، و بسيار شبيه آتشكدهء نزديك اصفهان مىباشد كه قبلا آن را ديديم و توصيف كرديم 4 . در جنب دخمهء گبران بناى ديگرى است ، كه ظاهرا پرستشگاه و معبدى قديمى بوده ، ولى مانند آن عمارت ديگر
هامش
( 1 ) . دهى از دهستان پشتكوه شهرستان يزد . م