بهراسند ، زيرا در كيش زرتشتى وزغ جانورى موذى محسوب مىشد « 1 » ، و كشتن اين آفريدهء اهريمن از جمله فضايل و كارهاى خيريه به حساب مىآمد 4 . آواى دسته جمعى و شعفانگيز آنها ، كه هر يك مىكوشيد تا در صدا كردن بر ديگرى سبقت جويد ، مرا به ياد « سرود وزغ » در ريگودا مىافكند « 2 » 5 ، اما موسيقى ناهماهنگ غورغور آنها با دور شدن ما ضعيف و ضعيفتر گشت . اندكى بعد ما در حال بالا رفتن از رشتهاى از تپههاى شيب اندر شيب بوديم ، و چون از آن سوى سرازير گشتيم خود را در دشتى يافتيم كه غرق در نور آفتاب بود .
در اينجا من اندكى توقف كردم تا با شبانى ايرانى كه مشغول چرانيدن گلههاى خود در اين دشت حاصلخيز بود به گفتگو پردازم . پوستين آستين كوتاه او ، كفشهايش كه از چرمى خشن درست شده بود ، سربند بزرگى كه چون عمامه به دور سر پيچيده بود ، و چوبدست شبانيش در من تصورى از چگونگى زندگى روستايى در ماد قديم خلق كرد . اگر افسانههاى باستانى را بپذيريم ، شايد در همين كوهها و به چنين شبانى بود كه آستياگس ( ايشتوويگو ) ، پادشاه ماد ، كوروش خردسال را سپرد ، و به دو دستور داد تا وى را در كوهستان رها سازد تا طعمهء ددان شود « 3 » ؛ و شايد زن همين شبان هم شبيه سپاكه ، زن افسانهيى ، بود كه طفل بر سر راه گذاشته را بزرگ كرد و پرورش داد تا سرانجام شبان و آنگاه پادشاه گرديد 6 .
از ميان دشتى حاصلخيز پيش رانديم ، و هنوز ظهر نشده بود كه به كنگاور رسيديم . قصبهء كنگاور در حدود پنجاه و يك كيلومترى بيستون يا چهار فرسخى
هامش
( 1 ) . در فقرهء 5 از باب چهاردهم ونديداد چنين آمده است :
( كشندهء سگ آبى ) . . . ده هزار كشف را بكشد ، ده هزار وزغ نفسكش ( يعنى زندگى كننده در خشكى ) را بكشد ، ده هزار وزغ آبى را بكشد . . . م
( 2 ) .Rig Veda. ودا يا نوشتههاى مقدس آيين هندو مشتمل بر چندين كتاب است كه قديمترين آنها ريگودا نام دارد و داراى حدود 000 ، 1 سرود است . ممكن است الهام دهندهء واقعى ودا همان فتح هند به دست اقوام آريايى باشد . م
( 3 ) . بنابر گفتار هرودوت ، ايشتوويگو ( آخرين پادشاه ماد ) شبى در خواب ديد كه از دخترش ماندان ، چندان آب رفت كه همدان و تمام آسيا غرق شد .
شاه از مغها تعبير خواب را پرسيد . آنان بقدرى شاه را از آتيه ترسانيدند كه او جرأت نكرد دختر خود را به يكى از بزرگان ماد بدهد زيرا ترسيد كه دامادش مدعى تاج و تخت او شود . ناچار دختر را به مردى موسوم به كبوجيه داد كه مردى مطيع و از مردم حد وسط بود . سال بعد مجددا شاه خواب ديد كه از شكم دخترش تاكى روييده كه شاخ و برگهاى آن تمام آسيا را پوشيده است . تعبير مغان از اين خواب بمراتب وحشتانگيزتر از تعبير خواب نخستين بود . لاجرم دختر را احضار كرد ، و او را تحت نظر نگاه داشت . پس از چندى ماندان پسرى زاييد ، و شاه آن پسر را به يكى از درباريان -