پيشروى مىكند و دستههايى از هوادارانش به اميد غارت كردن به او پيوستهاند ، بيدرنگ پيكهايى نزد حكمران آن كشور كه از كثرت عدهء سپاه شيخ حيدر هراسان بود فرستاد و پيغام داد كه به هر نحوى شده راه پيشرفت شيخ را سد كند . شيخ حيدر و صوفيان او سال قبل با سپاهى نصف آنچه اكنون همراه داشت ، نزديك آن دژ خرابى فراوان ببارآورده بود . پس بيم آن مىرفت كه دوباره آن وقايع را تكرار كند . ازاينرو خواستند راه عبورش را ببندند تا مبادا رفتهرفته بر قدرتش بيفزايد .
در گذشته همواره در راه حركت به سوى سرزمين چركسها گروهى عظيم از داوطلبان به هواى غارتگرى به او مىپيوستند ؛ عدهء ايشان چندان زياد بود كه شيخ حيدر با آن نيرو به زودى مىتوانست سرورى بزرگ شود . بارى چون به دربند رسيد ديد كه معبر را به فرمان الوند سلطان بستهاند . دربند شهرى بزرگ است . بنا بر اخبار و روايات مردم آن ديار ، دربند را اسكندر بزرگ ساخته است . پهنايش يك ميل و درازايش سه ميل است . در يك سويش درياى مازندران و در سوى ديگر كوهى بلند قرار دارد .
از اين معبر كسى نمىتواند بگذرد مگر از دروازههاى شهر ، چه در مشرق آن دريا و در مغربش كوه است ، كوهى چنان سراشيب كه حتى گربه از آن نمىتواند بالا رود .
دربند كه نام اين شهر است به زبان فارسى يعنى « دربسته » ، و هركس بخواهد به سرزمين چركسها برود بايد از ميان اين شهر بگذرد كه در مرز آن كشور قرار دارد .
قسمت اعظم ساكنانش به زبان چركسى و عدهء كثيرى به تركى سخن مىگويند .
چنان كه گفتم چون شيخ حيدر راه عبور را بسته ديد بسيار خشمگين شد و بناى حمله به دژ و معبر را نهاد . در آنجا عدهء سپاهيان و كسانى كه مىبايست در برابر صفويان ايستادگى كنند اندك بود ، پس شتابزده از سر ضرورت ، حال خود را به پادشاه كشور خبر دادند و او الوند بيگ را كه در تبريز بود از ماجرا آگاه كرد . الوند به اميران خود فرمان داد تا سپاه گردآورند ، و چون ده هزار تن آماده كردند به جنگ شيخ حيدر رفتند كه سرگرم شهربندان دربند بود . پس از چند روز بدانجا رسيدند .
شيخ حيدر چون لشكر الوند را ديد به تپهاى عقبنشينى كرد و در يك سوى آن مستقر شد ، و به سربازان خود اندرز داد كه مردانه بجنگند . گفت يقين دارد كه پيروز خواهند شد و وعدههاى بسيار به ايشان داد . اين ماجرا شامگاهان صورت گرفت . همه سوگند ياد كردند كه دليرانه پيكار كنند . روز ديگر بامدادان صفويان به نحوى
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: جوزافا باريارو
ص٤٢٩