نگاه داشت . جوان در طى اين مدت مكرر مخفيانه به برخى از بزرگان اردبيل كه از ياران پدرش بودند نامه مىنوشت و با ايشان تبانى مىكرد . چون فصل بهار رسيد بر آن شد كه شكست پدر را تلافى كند و به اتفاق مرد زرگر ده بيست تن از صفويان را بر خود گرد كرد تا ناگهان بر دژ محمودآباد بتازد . همچنين قرار بر اين نهادند كه دويست تن از ياران مسلح پدرش نيز به سوى دژ روند و نزديك آن خود را در درهاى تنگ ، و پوشيده از نيزار ، پنهان كنند .
چون همهء كارها بر مدار خود قرار گرفت اسماعيل از گيلان با سپاهيان خود روبهراه نهاد و چون به محمودآباد « 1 » رسيد به دروازهء دژ سخت حمله برد و نگهبانان را كشت . چون عدهء مدافعان قلعه اندك بود ، بجز زنان و كودكان ، همه را از دم تيغ گذراند . آنگاه اسماعيل از برجى بالا رفت و به دويست تن از همدستان علامت داد و ايشان شتابان از دره به او پيوستند و همگى باتفاق به شهرى كه در پايين دژ بود تاختند و ساكنانش را كشتند و غنايم بسيار برگرفتند و به دژ نزد مرد زرگر و ده تن از همراهان ، كه اسماعيل ايشان را ساخلو قلعه كرده بود ، بازگشتند .
اين دژ محمودآباد در ناحيتى است غنى ، زيرا بندرى است كه بر كرانهء درياى مازندران قرار دارد . همه كشتيهايى كه از استراباد « 2 » و سارى « 3 » و مازندران مىآيند و كالا به مقصد تبريز و شماخى حمل مىكنند در اين بندر بار مىاندازند .
اسماعيل در اين شهر گنجهاى شايگان يافت و آنها را در ميان كسان خود تقسيم كرد و خود چيزى برنداشت . پس در همهجا آوازه درافتاد كه اسماعيل پسر شيخ حيدر آن دژ عالى را گرفته و هرچه در آنجا يافته به ياران و همراهانش بخشيده است . ازاينرو دستهدسته جنگجويان به او مىپيوستند . حتى كسانى كه صفوى نبودند گروهگروه در زير درفش او گرد مىآمدند ، به اميد آنكه عطايايى از آنگونه از اسماعيل دلير بستانند . بدينسان در طى چند روز بيش از چهار هزار تن از صفويان خود را به محمودآباد رساندند .
اين خبرها چون به الوند بيگ رسيد سخت حيران شد و خواست لشكرى
هامش
( 1 ) . ر . ك . سفرنامهء زنو ، صفحات 264 و 272 .
( 2 ) . در متنStreviو در حاشيهء گرى استراباد .
( 3 ) . در متنSara، در حاشيه سارى .