حسن بيگ مىميرد و پادشاهى به فرزندش يعقوب مىرسد . وى زنى تردامن و زناكار را به همسرى برمىگزيند كه شوى را زهر مىدهد و زن و شوهر و پسر خردسالشان از آن زهرجان مىسپارند . بزرگان ايران روزگارى دراز بر سر بدستآوردن تاج و تخت با هم مىجنگند و يكى پس از ديگرى بر اورنگ مىنشيند .
[ فصل يازده ] 11
حسن بيگ چهار فرزند داشت ، يك پسر به نام سلطان يعقوب كه جانشين پدر شد . سه دختر كه هنوز دو تن از ايشان زندهاند و در حلب عمر بسر مىبرند . من خود بارها به زبان يونانى طرابوزانى با ايشان كه اين زبان را از مادر خود دسپينا خاتون آموختهاند ، سخن گفتهام . حسن بيگ كه در تبريز مىزيست و كهنسال گشته بود در سال 1478 م . [ 882 / 883 ه . ق . ] درگذشت و چنان كه پيش از اين گفتم پسرش جانشين او شد كه سرورى بزرگ و مدتى در ايران فرمانروا بود . وى بانويى بزرگزاده را كه دختر يكى از بزرگان ايران بود به زنى گرفت اما اين زن سخت تردامن بود و دلباختهء يكى از اميران محتشم دربار شد . سرانجام اين زن نابكار در صدد قتل يعقوب سلطان شوهر خود برآمد . مىخواست با اين نيرنگ با فاسق خود زناشويى كند و وى را به سلطنت رساند چه او از بستگان نزديك يعقوب بود و چنانچه يعقوب فرزندى نداشت آن امير وارث تخت و تاج مىشد . پس با او توطئه كرد و زهرى جانگزا براى شوهر فراهم ساخت . شاه كه بر حسب عادت با پسر كوچك هشت نهسالهء خود به گرمابهء معطر رفته بود از بيست و دومين ساعت روز تا غروب آفتاب در آنجا ماند و همينكه بيرون آمد به حرم كه مجاور گرمابه بود رفت و زن نابكار با جام و ساغرى زرين كه زهر در آن ريخته و هنگام استحمام سلطان دست بدين كار زده بود به استقبال شوى آمد زيرا مىدانست كه او عادت دارد كه پس از بيرون آمدن از حمام چيزى بنوشد . زن كه مىخواست نيت شوم خود را جامهء عمل