موسى بيگ طرابوزانى « 1 » نام داشت .
شنيدم كه چون بيرام بيگ با سپاهش به پايين قلعه رسيد زيدى بيگ پرنيرنگ يكى از كسان خود را نزدش فرستاد تا از او زنهار بخواهد و به دستبوس وى برود . چون مسؤولش اجابت شد با چند تن از همراهان خود بىسلاح از دژ فرود آمد و چون به حضور بيرام بيگ رسيد به رسم ايرانيان و صفويان بر وى سلام كرد و گفت در عجبم كه چرا عاليجناب با اين سپاه بدينجا آمده است ، زيرا به اين كار نيازى نبوده است ؛ چون اگرچه در گذشته نافرمانى كردهام اما در آينده مىخواهم كه چاكر وفادار شيخ اسماعيل باشم . آنگاه سر خود را تا زمين خم كرد و هربار كه نام شيخ اسماعيل را بر زبان مىراند چنين مىكرد . با اين كار مىخواست آن نام بزرگ را تعظيم نموده باشد و نشان دهد كه به حكم وظيفه در گفتوگو با سردار نهايت شكستهنفسى و احترام را در حق او و شاه رعايت مىكند . سرانجام با اصرار و الحاح از بيرام بيگ خواهش كرد كه چون به پيشگاه مبارك پادشاه خود شيخ اسماعيل رسيد از راه لطف و عنايت از او دفاع كند و وى را در عذر تقصير خدمت يارى نمايد . بيرام بيگ سردار قول داد كه چنين كند . از قول دادن گذشته ، ضيافتى شاهانه نيز برايش ترتيب داد . پس از آنكه هر دو در دشت با هم ناهار خوردند ، زيدى بيگ بناى عذرخواهى نهاد و از بيرام بيگ به جهت رنج و مشقتى كه به خاطر او بر خود هموار كرده و با چنان سپاهى گران به آن سامان آمده است پوزش خواست . سپس بر پاى خاست و گفت :
« سرور من ، مرا همراه هركس كه مىخواهى به دژ بفرست تا آن را به دست او بسپارم و از تو تمنا دارم كه به من دو روز مهلت دهى تا با تو به پيشگاه سلطان شيخ اسماعيل رويم » . سردار خواهش او را پذيرفت و يكى از اميران را كه نامش منصور - بيگ بود فراخواند و فرمان داد كه با زيدى بيگ به دژ رود و تا وصول فرمان شاه اسماعيل فرماندهى آنجا را بر عهده گيرد و به زيدى بيگ نيز وعده داد كه از نفوذى كه در شيخ اسماعيل دارد بهره جويد و كارى كند كه او همچنان فرمانرواى دژ و آن سرزمين دلكش باقى بماند .
هامش
( 1 ) . در متنCamusabec.