صفويان « 1 » نيستند ، فقط بدين كار تظاهر مىكنند . ازاينرو شيخ اسماعيل كه مردى خودكامه و تيزهوش است به زودى به آنچه براى مملكت خويش ضرورت داشت پى برد و خواست كه حكومت سراسر دياربكر و حصن كيف را كه يكى از مهمترين شهرهاى آن است به استاجلو سپارد كه از مردم آناطوليه و از صفويان پاكعقيدت هوادار فرقهء شيخ اسماعيل است . مردى است سخت فداكار و به شاه بسيار نزديك .
پس او را به دياربكر فرستاد تا به تن خويش برود و آن ديار را از چنگ سلطان خليل بيرون آرد . ازاينرو چنان كه گفتم با ده هزار سپاهى وارد حصن كيف شد و سلطان خليل چون ديد كه دشمن به فرمان شيخ اسماعيل به او نزديك شده است شتابزده سازوبرگ فراهم كرد و در دو دژ ، كه بر كوهى مشرف به شهر قرار داشت ، حصارى شد .
محيط يكى از آن دژها يك ميل و ديگرى نيم ميل است . در قلعهء بزرگتر اتاق و مسكنى نيست و دژ همانا كوهى است سخت سراشيب كه تقريبا محيط آن يك ميل است و مانند ديوار راست بالا رفته است و پاى كسى به آنجا نمىرسد مگر در يك قسمت كه در آن نقطه براى دفاع از معبر دژ ديوارهاى بلند و برجهاى فراوان ساختهاند و سپاهيانى كه در دژ بسر مىبرند در اين برجها خانهدارند . دژ كوچكتر خوشساخت و مسكون است . در اينجا بود كه سلطان خليل با خالخون خاتون « 2 » همسرش كه خواهر شيخ اسماعيل بود با بقيهء خانوادهاش مىزيست . به فرمان استاجلو محمد تمام امراى دياربكر در اين شهر گرد آمدند و هرچه سپاه داشتند با خود آوردند و شمار آنها چنان كه پيش از اين گفتهام به ده هزار تن مىرسيد . شب و روز به جنگ پرداختند اما كمتر كامياب شدند زيرا آن دو دژ تسخيرناپذير بود و اسب و نيزه و تير و كمان و تفنگ مهاجمان كارى از پيش نمىبرد .
هامش
معروف به كلاه يا تاج قزلباش ( به تركى يعنى سرخسر ) بود ولى در سفرنامهء آنجوللو ، ص . 347 نيز وى به جاى كلاه سرخ اشاره به قباى سرخ كرده است و معلوم نيست كه منشأ اين سهو چيست . گرى در حاشيه مىنويسد « قزلباشها يا سرخسرها . اسامى هفت طايفهء تركى كه به نام قزلباش معروف بودند چنين است :
استاجلو ، شاملو ، تكلو [ گرى اشتباها نيكالّوNikalluنوشته است ! ] بهارلو ، ذو القدر ، قاجار و افشار » .
( 1 ) .Suffaveans( 2 ) . در متنCalconchatunكه شايد خالخون ( خال + خون ) باشد . - م .