وارد شد سلطان عثمانى از جاى خود برخاست و با مهربانى به او سلام كرد ، وى را نزد خود نشاند و ساعتى با هم از هردرى سخن گفتند . سلطان محمد [ فاتح ] او را « فرزند » خواند و مطالب بسيارى به وى پيشنهاد كرد . در اين ملاقات اغورلو محمد از سلطان نه امان طلبيد و نه لطف و عنايت ديگر خواست ، اما پس از آنكه چندين بار به ديدار سلطان رفت مناسب ديد كه درخواست كند تا به او در مرزهاى مجارستان فرماندهى دهند و به او قول داد كه پيوسته رعيتى خوب و وفادار باشد . سلطان عثمانى پاسخ داد كه وى را در بارگاه پدرش اوزون حسن كه دشمن او بود بر تخت پادشاهى ايران خواهد نشاند و به او سپاه و سازوبرگ داد تا پيكار را آغاز كند و او را به سيواس كه در مرز ميان قلمرو عثمانى و اوزون حسن بود فرستاد . اغورلو محمد پس از اندك زمانى كه به مرز رسيد بناى دستبرد و شبيخون زدن نهاد و به سرزمين پدر آسيب فراوان رساند . اوزون حسن براى حفظ كشور خود لشكرى فرستاد و با اين همه در نبرد كردن با فرزند چندان رغبتى نشان نمىداد . برعكس چنين وانمود مىكرد كه از عصيان پسر سخت غمگين است و كار او را مايهء سرشكستگى خود مىداند . آنگاه چنين شايع كرد كه بيمار و بسترى شده است . سپس چندى در كنج كاخ ، انزوا جست و بجز محارم به كسى اجازه نداد كه از او ديدن كند . هنگامى كه سرگرم اين رياكارى بود در قسطنطنيه چنين بر زبانها انداخت كه اوزون حسن از غصهء شورش فرزند سخت بيمار شده است و سپس شايع كرد كه حالش رو به وخامت نهاده است ، و چنان كه قرار نهاده بود بعضى از هواداران وفادارش خبر مرگ او را پراكندند . بنا بر عرف و عادت پيكهايى با نامهها و نشانههايى نزد اغورلو محمد فرستادند و او را از مرگ پدر آگاه كردند و درخواستند كه پيش از آنكه خليل و يعقوب بر تخت سلطنت دست يازند به ايران بازگردد و بر اورنگ شاهى بنشيند . براى آنكه بيشتر حفظ ظاهر كرده باشند مراسم كفن و دفن شاه را بجاىآوردند و در سراسر كشور مردم مرگ او را باور كردند . اغورلو محمد پس از دريافت سه پيام مختلف با علامتهاى رازگونه آنچنانكه در امور كشوردارى معمول است چنين پنداشت كه بازگشت وى به تبريز خالى از خطر خواهد بود . پس روى بدان شهر نهاد و با گروهى اندك از پاسداران خود پس از چند روز به تبريز رسيد . همينكه به كاخ رفت تا خويشتن را شاه بخواند به جايى بردندش كه پدر در نهايت تندرستى
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: جوزافا باريارو
ص٣١٦