تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
پس از ورود به آنجا ارمنى پيرى را در كليسايى يافتند كه در ميان بسيارى از كتابها نشسته بود . كسانى كه او را يافته بودند چندين‌بارش خواندند اما پاسخ نداد و همچنان سرگرم خواندن كتابهايى بود كه در برابرش بود . پس سپاهيان برآشفتند و او را كشتند و كليسا را بر سرش سوزاندند و چون اين خبر به سلطان عثمانى رسيد سخت آزرده‌خاطر شد ، زيرا مىگفتند كه آن مرد حكيمى بزرگ بوده است . به سفر خود در خاك ارزنجان كه بخشى از ارمنستان كوچك است ادامه داديم و به نزديك رود فرات رسيديم كه تا ملطيه « 1 » چندان دور نبود . اين سفر هشت روز زمان گرفت . لشكر توقف كرده بود . در حدود ساعت نه بود كه ناگاه يازده جمازه حامل تحفه‌ها و هديه‌هاى فرمانرواى صيدا و سلطان مصر از راه رسيد . جمازه‌سواران مردانى بودند كه پارچه‌هاى سفيد محكم بر گرد پيكرشان پيچيده بودند . تو گفتى كه اگر جز اين مىكردند نمىتوانستند بر آن چهارپايان برنشينند زيرا جمازه‌ها با آن گامهاى بلند كه برمىداشتند بدنهايشان را بيش از اندازه تكان مىدادند . از اين يازده مرد بعضى سفيدپوست بودند و برخى سياه‌پوست . نخستين مرد تيرى به دست داشت كه نامه‌اى بر آن نصب شده بود و ديگران هريك جعبهء سرپوشيده‌اى در برابر خود داشتند پر از شيرينيهاى گوناگون . بقيه حامل نان و گوشتهاى پخته‌اى بودند كه هنوز داغ بود . همين‌كه به سراپردهء سلطان عثمانى فرود آمدند بىآنكه پياده شوند و درنگى كنند نامه و جعبه‌ها را بر زمين نهادند و گفتند كه نود ميل راه را در شش ساعت پيموده‌اند . پاسخ ايشان را بىگفت‌وشنود در نامه‌اى نوشتند و بر سر تير كردند و همين‌كه از نزد ما رفتند چنين مىنمود كه ناگهان از انظار ناپديد شده‌اند . آرى سرعت آن ستوران چنين شگفت‌انگيز است .
هامش
( 1 ) . در متنMalacia، در حاشيهMalatiaنوشته است .