تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
صلاح نديد كه در پايتخت بماند ، چه مىترسيد كه لشكريانش در غياب او خود را ببازند و بر خاك آناطولى بتازند و قدم به كشورش گذارند و دژهايش را بگشايند . از اين‌رو با همهء درباريان خود به آسيا آمد و چشم‌براه نشست تا به زودى با اوزون حسن و لشكر ايران روياروى شود . اما در اين اثنا جاسوسان خبر آوردند كه يكى از سرداران اوزون حسن فتنه‌اى در آن سامان برانگيخته و با چهل هزار سوار دست به غارت و كشتن و سوختن برده و در همان ايام رو به بورسه نهاده است تا آنجا را طعمهء آتش سازد و شاه با بقيهء قوا در عقب مانده است . پس سلطان عثمانى ، مصطفى را با شصت هزار از بهترين سواران خود به جنگ فرستاد و آنان بشتاب رو به سوى دشمن نهادند تا هرچه زودتر با او درآويزند و نگذارند كه بيش از اين ويرانگرى كند . لشكر ايران چون پى به آهنگ عثمانيان بردند عقب‌نشينى كردند ، بخصوص كه مىدانستند عدهء آنان از دشمن بسى كمترست و چون غنيمتهاى فراوان بچنگ آورده بودند بكندى راه مىسپردند . چهار هزار تن از سواران عثمانى به فرماندهى مراد « 1 » كه با شتابى فراوان ايرانيان را دنبال مىكردند به آنان رسيدند و بيدرنگ حمله بردند و ايرانيان دليرانه جنگيدند و ميدان را بر دشمن تنگ كردند و در لحظه‌اى تارومارشان ساختند و دو هزار تن از عثمانيان را با سردارشان مراد ريزريز كردند . هنوز اين كارزار پايان نگرفته بود كه مصطفى پاشا با بقيهء لشكر از راه رسيد و بشدت بر لشكر ايران تاخت و اينان در سوى ديگر با همان دلاورى پاى فشردند . هر دو سو ساعتها با دليرى پيكار كردند و گمان مىرود كه درهرحال پيروزى ازان ايرانيان بود ، اگر خود را نخست در جنگ با آن چهار هزار طلايهء عثمانى خسته نكرده بودند . زيرا هنگامى كه مصطفى پاشا با سربازان تازه‌نفس از راه رسيد آنان را از آن نبرد و از رنج راه خسته ديد ، و ازاين‌رو پيروز شد ، « 2 » گرچه تلفات فراوانى داد . در نامه‌هاى كاترينو زنو كه اين تاريخ از روى آنها فراهم آمده است شمارهء كشتگان ياد نشده است . همين‌قدر گفته شده است كه يوسف خان « 3 »
هامش
( 1 ) . در متنArmauthكه همانAmurathاست . - م . ( 2 ) . نولز مىنويسد : ايرانيان در اين جنگ فاتح شدند و مصطفى ناگزير گريخت . تاريخ تركان ، ص . 410 ، همچنين نگاه كنيد به آنچه پس از اين خواهد آمد . ( 3 ) . در متنUsufcanو در كتاب دياربكريه ، ص . 569 ، يوسف بيگ . - م .