پدرم مىبود بيش از آن همه مهر و ادبى كه در حقم ابراز فرموده بود نمىنمود . من خواستم و سخت كوشيدم كه زانوزنان سخن گويم ، اما پادشاه اجازه نفرمود كه پيش از نشستن بر كرسى لب بگشايم . سرانجام پس از آنكه كرارا امر فرمود ناچار فرمان بردم . آنگاه مسافرت خود را باختصار براى اعليحضرت بيان كردم . ماجراى خويش را در دربار اوزون حسن شرح دادم و شمهاى از قدرت آن پادشاه و آداب و عادات مردم كشورش بر زبان راندم . چنين مىنمود كه او به دانستن اين مطلب سخت راغب است . همچنين از آداب و رسوم و توانايى تاتاران و خطرهايى كه در راه سفر بر من روى داده بود سخن گفتم . پادشاه چنان مايل به دانستن اينها بود كه بادقت فراوان نيم ساعتى به سخنانم گوش داد . آنگاه به نام حضرت فرمانرواى ونيز از اعليحضرت سپاسگزارى كردم كه مرا خلعت و افتخار صحبت بخشيده بود .
اعليحضرت توسط ترجمان خود از ورود من سخت اظهار خشنودى فرمود و گفت باوركردنى نيست كه تو از اين سفر سر سالم بدر برده باشى . آنگاه گفت كه با علاقهء وافر داستان اوزون حسن و تاتاران را شنيده است و يقين دارد كه آنچه گفتهام درست است . سپس فرمود كه پيش از آن كسى را نديده است كه به وى سخن راست بگويد . سرانجام مرا به اتاق ديگر بردند و ديدم كه بر ميزها خوان طعام گستردهاند .
پس از اندكى نفير شيپور برخاست و پادشاه با دو پسرش با شكوه و جلال وارد شدند . سلطان بر سر ميز نشست و فرزندانش در دست راست و اسقف اعظم بر دست چپ قرار گرفتند . جاى من پهلوى اسقف بود و از اعليحضرت چندان فاصله نداشتم . بسيارى از رجال دربار نيز با فاصله بر سر ميز نشستند . مىپندارم كه عدهء همهء ما بيش از چهل تن بود . خوراكها را به مقدار فراوان در مجموعهها مىآوردند و پيش از آوردنشان نفير شيپور برمىخاست . در برابر هريك از ميهمانان به رسم ما ايتالياييها كارد گذاشته بودند . دو ساعتى بر سر ميز مانديم و در طى آن مدت اعليحضرت پرسشهايى دربارهء سفر من مىفرمود كه پاسخ كامل مىدادم . همينكه ضيافت بپايان رسيد برخاستم و از اعليحضرت رخصت خواستم و پرسيدم كه آيا اوامر ديگرى دارد . او با مهربانى بسيار جواب داد و گفت كه سلام او را به فرمانرواى ونيز برسانم و به فرزندان خود نيز فرمود تا همان سخنان را به من بازگويند . آنگاه در ضمن اداى مراسم احترام از اعليحضرت و فرزندانش رخصت خواستم و كسان شاه
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: جوزافا باريارو
ص١٩٠