دربارهء آنان مىگويند كه از ذكرش مىگذرم زيرا نه به چشم خويش ديدهام و نه باوركردنى است . دوك سى و پنج سالى دارد و بلندبالا و لاغر و زيباست . دو برادر دارد ، و مادرش هنوز زنده است . گذشته از دو دخترى كه از دسپينا دارد ( و گويند كه اين زن اكنون آبستن است ) از زن ديگر پسرى دارد كه به سبب بدرفتاريش چندان مورد مرحمت نيست . از بيم اطناب از بيان ديگر مطالب چشم مىپوشم . من از تاريخ بيست و پنجم سپتامبر تا بيست و يكم ژانويه در مسكو ماندم . براستى از همه نيكورفتارى ديدم . دوك پس از سركشى به نواحى مختلف كشور در اواخر دسامبر به مسكو بازگشت . من كشيش استفانو را براى حل مشكل فديه و پرداخت وام خود به ونيز فرستاده بودم و مطمئن بودم كه به زودى بازمىگردد اما از آنجا كه در بازگشت به ميهن شتاب داشتم و راه و رسم زندگانى مردم آن ديار با تمايلات من سازگار نبود اين مطلب را با چند تن از سروران در ميان گذاشتم ، ايشان با رفتن من موافقت نمودند . پس از چند روز دوك مرا به شام دعوت كرد و گفت كه به رفتن من خرسند است و از خدمت كردن به مخدوم ما ، فرمانرواى ونيز ، خشنود . آنچه بابت فديهء خويش به سوداگران تاتار و روس بدهكارم او خود خواهد پرداخت . ضيافتى كه مرا بدان خواندند شاهانه بود ، نه همان از نظر طعامهاى گوناگون بلكه از همهء جهات ديگر . پس از شام به رسم آن ديار به خانهء خويش بازگشتم . پس از چند روز ديگر دوباره دوك مرا به شام دعوت كرد و به گنجور خود فرمان داد تا آنچه پول براى پرداخت به سوداگران روس و تاتار نياز داشتم به من بپردازد . سپس به كاخ او رفتم و پوست قاقم ( تنها پوست ) بر من پوشاندند و نيز هزار پوست سنجاب به من دادند كه با خود به كشورم بردم . همچنين به درخواست او از دسپينا ديدن كردم و بعد از سلام و تعارفات معمول مدتى دراز به گفتوگو پرداختيم . وى با مهربانى و ادب فراوان با من رفتار كرد و از من بجد خواهش كرد كه از جانب او به سرور خود فرمانرواى ونيز درود فرستم .
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: جوزافا باريارو
ص١٨٦