پرسيدم كه مرا كجا مىبرد ، عاقبت جواب داد كه دليل آنكه ماركو مرا از جلو مىفرستد اين است كه خان مىخواهد تمام زورقها را جستوجو كند . او مىترسد كه اگر خان مرا بيابد دستگيرم كند . اين واقعه در سيزدهم اوت نزديك ظهر اتفاق افتاد . همينكه به رود نزديك شديم تاتار كوشيد كه زورقى بيابد تا در آن بنشينم و به جزيرهء كوچكى كه در ميان رود بود برويم . در اين جزيره گلهاى بود ازان سفير آنچيولى . چون زورقى نيافت چند شاخه درخت گردآورد و خوب به هم بست و پس از آنكه زينهاى اسب را بر آن نهاد ، همه را با طنابى به دم اسبى بست و به سوى جزيره راند كه تا آنجا به گمانم به فاصلهء دو تير پرتاب بود . آنگاه بازگشت و زن روسى را به همان ترتيب به جزيره رساند . مترجم من ترجيح داد كه شنا كند و اين كار را با همهء خطرى كه داشت انجام داد . سپس تاتار به سراغ من آمد و چون متوجه آن خطر بزرگ شدم پيراهن و جوراب خود را درآوردم . اگرچه درهرحال از اين كار طرفى نمىبستم ، اما به يارى خدا با اينكه با خطرى عظيم مواجه بودم به جزيره رسيدم . دوباره تاتار بازگشت و اسبها را آورد كه بر آنها سوار شديم و به سوى خانهء او رفتيم كه چادرى بود از پوست و من به درونش رفتم . در آن هنگام سه روز بود كه چيزى نخورده بودم . همينكه اندكى شير ترش به من داد با نهايت سپاسگزارى پذيرفتم ، و آن را غذايى بسيار خوب يافتم . پس از اندك زمانى گروهى از تاتاران كه در جزيره سرگرم گلهدارى بودند فرارسيدند . از ديدن من در ميان خود سخت شگفتى نمودند و در حيرت بودند كه چگونه بدانجا آمدهام ، زيرا تا آن زمان هيچ مسيحى نزد آنان نيامده بود . چيزى نگفتم و سخت خود را به بيمارى زدم . تاتار راهنما به ظاهر در حق من بسيار مهربانى كرد و كسى جرأت نكرد چيزى بگويد و اين از جهت رعايت احترام سفير بود كه مردى بود بزرگ . در چهاردهم اوت كه مصادف با شب ولادت حضرت مريم بود برهاى به افتخار من ذبح كردند و مقدارى از آن را پختند و مقدارى نيز بريان كردند اما اصلا به خود زحمت ندادند كه گوشت را بشويند ، زيرا مىپندارند شستن گوشت مزهء آن را مىبرد ؛ و كف گوشت را با چيزى جز تركهء چوب نمىگيرند . مقدارى از اين گوشت و مقدارى شير ترش بر خوان نهادند . اگرچه شب عيد حضرت مريم بود ( و من ازوطلب بخشايش كردم زيرا ديگر قادر به تحمل چنان گرسنگى نبودم ) همه سرگرم خوردن شديم . شير ماديان نيز
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: جوزافا باريارو
ص١٧٦