جناب سفير فاسو را ترك مىگويد و از راه منگرليا و گرجستان بازمىگردد و وارد ماد مىشود و از درياى باكو يا خزر مىگذرد و به تاتارستان مىرسد .
[ فصل شش ] 6
در تاريخ هفدهم سپتامبر چنان كه گفتم بر اسب سوار شديم و با زحمت از راه منگرليا بازگشتيم . در تاريخ بيست و يكم به كوتاهى رسيديم و چون راهنماى ما بسيار مايهء زحمت شده بود ناچار عذرش را خواستم . تا بيست و چهارم سپتامبر در كوتاهى مانديم يكى به جهت آنكه حالم خوش نبود و ديگر به سبب آنكه منتظر بوديم كسانى به گروه ما بپيوندند . سرانجام با جمعى كه نه آنان را مىشناختيم نه زبانشان را مىدانستيم به راه افتاديم و بيمناك از فراز كوهها گذشتيم تا اينكه در تاريخ سىام به تفليس رسيديم . در آنجا نيمهجان در خانهء ارمنى كاتوليكى فرود آمدم كه از من و بسيارى ديگر به خوبى پذيرايى كرد . اين كشيش را فرزندى بود كه از بدبختى ما مبتلاى طاعون شد كه در اين شهر در تمام سال شيوع يافته بود . از آنجا كه كسان من با او مصاحبت كرده بودند بيمارى را به خدمتگار من مافيو دا برگامو سرايت داد كه از من مواظبت مىكرد و هنگامى كه به آن مرض مبتلا شد تا دو روز نزد من بود . عاقبت پس از آنكه بسترى و بيمارى او دانسته شد مرا پند دادند كه به جاى ديگر بروم و آن محلى بود كه شبها گاوان را در آن ، جاى مىدادند . اين اصطبل را تا آنجا كه ممكن بود پاكيزه كردند ، اندكى كاه در آن ريختند و به سبب ضعف مفرطى كه داشتم ، مرا بر آن داشتند كه در آنجا استراحت كنم . كشيش اجازه نداد كه ديگر مافيو در خانهء او بماند ، و چون جاى ديگرى براى خواباندن او نبود لازم بود كه وى را در كنج اصطبلى كه مسكن من بود جاى دهند . كشيش استفانو از