فرمان داده است تا از روى احترام با من رفتار كند و مرا از هر خطرى مصون دارد و وسايل عبور از خاك تاتارستان را تا رسيدن به شهر كافا در دسترسم بگذارد . سپاس گزاردم و خواهش كردم كه به قول خود وفا كند . در پاسخ گفت : منتظر ورود سفيرى از كشور ليتوانى است كه مىخواهد هدايايى براى امپراتور تاتارها ببرد و امپراتور بر آن است كه دويست سوار تاتار در التزام ركاب سفير بگمارد . ازاينرو توصيه كرد كه در انتظار ورود آن سفير باشم و همراه او سلامت به مقصد برسم . من نيز عزم خويش بر اين كار جزم كردم . ناهار آوردند و به خوان نشستيم . طعام را سخت خوب و فراوان تهيه كرده بودند و از من شاهانه پذيرايى نمودند . از حاضران مجلس اسقفى بود برادر حاكم و نيز بسيارى از محتشمان و تنى چند از خوانندگان كه در هنگام ناهار خوردن براى ما آواز مىخواندند . زمانى دراز بر سر ميز ناهارم نشاندند و با اين كار سخت ملولم كردند ، چه از هرچيز به استراحت بيشتر نيازمند بودم . پس از صرف ناهار از عاليجناب رخصت خواستم و به اقامتگاه خود كه در شهر بود بازگشتم . اما حاكم در آن دژ كه قرارگاه او بود و از چوب ساخته بودند باقى ماند .
رودخانهاى از كنار آن شهر مىگذرد كه به زبان مردم آن ديار دانامبر « 1 » و به زبان ما لرسه « 2 » خوانده مىشود و به درياى سياه مىريزد . در آن شهر ده روز به انتظار رسيدن سفير ليتوانى نشستيم . صبح روزى كه مىخواستيم روبهراه نهيم حاكم از ما خواهش كرد كه در مراسم عشاى ربانى شركت جوييم ، اگرچه قبلا به او گفته بودم كه اين مراسم را بجاآوردهام . پس از بجاآوردن مراسم عشاى ربانى همديگر را در بر گرفتيم و پامارتين گفت كه با سفير دست بدهم و از صميم دل از وى خواهش كرد كه مرا به منزلهء پادشاه خود ، حاكم بداند و مرا بسلامت تا كافا برساند . سفير جواب داد كه فرمان اعليحضرت پادشاه بايد اجرا شود و بايد با من چنان رفتار شود كه گويى خود پادشاهم . سپس از حاكم رخصت خواستم و وى را چنان كه شايسته بود از دل و جان سپاس گزاردم ، چه در حق من نهايت احترام را رعايت كرده بود . در طى مدتى كه در شهر او بودم غالبا خواربار برايم مىفرستاد . من نيز به او يك زين اسب ساخت آلمان هديه كردم كه از مستر با خود آورده بودم و چون اسبان ما همه نر
هامش
( 1 ) .Danambre( 2 ) .Leresse