بودند از من خواهش كرد كه آنها را بجاى بگذارم و اسبان آن سرزمين را بگزينم .
راهنمايان پادشاه بهترين همراهان ما بودند و من از روى ادب و احترام با ايشان رفتار كردم .
در يازدهم مه همراه سفير از آن شهر بيرون آمديم . من از روزى كه از خدمت پادشاه مرخص شده بودم به جهت پادردى كه داشتم ياراى سوار شدن بر اسب نداشتم و در كالسكه مىنشستم و اكنون نيز چنين كردم .
تا تاريخ نهم ( ؟ ) همچنان در سفر بوديم و در آن روز به روستايى رسيديم به نام چركس « 1 » كه آن نيز به همان پادشاه تعلق داشت . در آنجا تا پانزدهم ماه مانديم كه سفير از ورود تاتاران آگاه شد و آنگاه همراه آنان به ترك سرزمين چركس گفتيم و وارد سرزمينى بىآب و علف شديم .
در تاريخ پانزدهم به رودى رسيديم كه پيش از اين نامش را بردهايم و مىبايست از آن بگذريم . اين رود سرزمين تاتاران را از روسيه به سوى كافا جدا مىكند و از آنجا كه پهنايش بيش از يك ميل و بسيار ژرف است تاتاران شروع به بريدن الوار كردند و آنها را به هم بستند و با شاخهها و تركهها پوشاندند و بدينگونه چندين كلك « 2 » ساختند و سازوبرگ و ما را بر آنها نهادند و خود داخل رودخانه شدند و به گردن اسبان درآويختند درحالىكه كلكها را با ريسمان به دم اسبها بسته بودند . تاتاران بدينسان برنشستند و اسبان را از ميان رود راندند و ما به يارى خداوند آب را گذاره كرديم . اين كار چه مايه خطرناك بود ، تصورش را به خوانندگان واگذار مىكنم ؛ خود مىپندارم كارى از اين پرخطرتر نبود . همينكه به رودبار رو بهرو رسيديم هركس به تنظيم سازوبرگ خود پرداخت و ما همه روز را نزد تاتاران بسرآورديم . چند تن از سران تاتار از نزديك بدقت در من نگريستند و چنين مىنمود كه من مايهء بسى حدس و گمان در ميان آنان شدهام . از كنار رود به راه افتاديم و از ميان كوير گذشتيم و دشواريهاى گوناگون بسيار ديديم . همينكه گذارمان به بيشهاى افتاد سفير ترجمان خود را نزد من فرستاد و پيغام داد كه
هامش
( 1 ) .Cercas( 2 ) . كلكKalak« بستههاى چند از چوب و نى و علف كه بر هم بندند و مشكى چند پرباد كرده بر آنها نصب كنند و به روى آن نشسته از آبهاى عميق عبور كنند » ( فرهنگ نفيسى ) ، به انگليسىraft. - م .