خواست كه حبيب براى ايشان بنويسد . حبيب چنين نوشت :
« فرستادهء شما به نزد من و ياران مؤمن من بيامد و گفت كه ايشان ملتى هستند كه خداوند ايشان را گرامى داشته است همچنان كه خداوند با ما رفتار كرد . سپاس بسيار خداوند را و درود بر محمد ( ص ) پيامبر او و بهترين مردم و مخلوقات او .
شما گفتيد كه آشتى با ما را مىپسنديد . من پيشكشهاى شما را قيمت نمودم و آن را به پاى گزيت شما نهادم و امان نامهاى برايتان نوشتم و شرطى در آن نهادم ، اگر پذيرفتيد و به كار بستيد چه بهتر و گرنه از طرف خدا و پيامبر به شما اعلان جنگ مىكنيم . و السلام من اتبع الهدى » .
با آن نامه ، آشتى نامه و امان نامهء ديگرى نيز بنوشت و آن چنين است : « بسم اللّه الرحمن الرحيم . اين نامه از حبيب پسر مسلمه براى مردم تفليس از روستاى « منجليس » از « جرزان هرمز » است كه به ايشان و پرستشگاهها و صومعهها و نمازخانهها و دين ايشان امان داده كه با گزيت هر خانه يك دينار را با سرافكندگى بياورند . شما حق نداريد چند خانوار در يك خانه نهيد كه از گزيت شما كاسته شود و ما نيز نبايد خانوادهها را پراكنده كنيم تا بر گزيت بيفزائيم . ما از شما توقع داريم تا در برابر دشمنان خدا و پيامبر هر چه بتوانيد به ما كمك رسانيد . بر شماست كه نياز مسافر مسلمان را يك شب به خوبى برآوريد . خوراك حلال اهل كتاب كه براى ما حلال است بياوريد و اگر مال مسلمانى نزد شما دزديده شود بايد آن را بپردازيد مگر آن كه نتوانسته باشيد . هرگاه مسلمان شويد و نماز بگزاريد برادران دينى ما خواهيد بود و گر نه گزيت به عهدهء شماست و اگر در اثر گرفتارى مسلمانان به شما نرسند دشمن بر شما چيره شود گناهى به گردن شما نباشد و عهدشكنى شما به حساب نيايد . اين براى شما و آن به عهدهء شما است و خدا و ملائكهء او بر اين پيمان گواهاند و گواهى خدا كفايت مىكند » .
اين شهر از آن پس به دست مسلمانان است و مردمش مسلمان شدهاند تا آن كه به سال 515 از كوهستان نزديك تفليس كه آن را « كوهستان ابخاز » نامند گروهى از نصارا كه ايشان را « گرج » نامند به شمارى انبوه سرازير شده و بر آنجا و پيرامونش از كشور اسلام يورش بردند . فرمانداران آنجا از طرف سلجوقيان حكومت داشتند و در پى زد و خوردها ميان سلجوقيان زبون شده بودند و هر يك در شهر خود دم از خودكامگى مىزدند . در سال ياد شده [ 859 ] ميان محمود و مسعود - دو فرزند محمد پسر ملكشاه - جنگها ادامه داشت و اميران از اين بازار آشفته سوء استفاده كرده گاهى كالاى خود را به اين و گاهى به آن عرضه مىكردند و مرزدارى را فراموش كرده بودند . در چنين روزگارى بود كه گرجيها بر ارمنستان تاختند و آخرين يورش ايشان به پيروزى گرجيها انجاميد و مسلمانان را گريزانيده و تفليس را در ميان گرفتند و سپس به زور آن را بگشودند و گروهى بسيار از مسلمانان آن را بكشتند و در آنجا پاى برجا شدند و مردم را اسير و بردهء خود كردند .
گرجيان هنوز نيرومند هستند و گاه به گاه بر مسلمانان يورش مىبرند و تا به اران و گاه تا آذربايجان و گاه تا اخلاط مىرسند و فرمانروايان مسلمان به شرابخوارى و ارتكاب گناهان گوناگون مشغول بودند تا اين كه جلال الدين منكبرنى پسر خوارزمشاه در سال 623 برخاست و تفليس بگرفت و كشتارى بزرگ از گرجيان كرد و در چند جنگ بر ايشان پيروزى يافت . سپس فرماندار و سپاهى در آنجا نهاد و بازگشت . ليكن فرمانداران با مردم آن سامان بدرفتارى كردند تا آنجا كه مردم از گرجيان كمك خواسته و شهر را به ايشان تحويل دادند و خوارزمشاهيان از آنجا بگريختند و چون گرجيان از بازگشت خوارزمشاه مىترسيدند شهر را به آتش كشيده بيرون شدند ، و اين به سال 624 بود . اين آخرين آگاهى من از آنجاست .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 744
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٧٤٤