دشمن در آن بود . پس به عمر نامه نوشت و كمك خواست . عمر به عمار ياسر دستور نامه فرستاد كه با مردم كوفه به كمك وى بشتابد . پس عمار ، جرير پسر عبد اللّه بجلى را به پيشاهنگى فرستاد و به دنبال او برفت تا به شوشتر رسيد . براء پسر مالك برادر انس در جناح راست سپاه و مجزأه پسر ثور سدوسى در چپ سپاه و انس پسر مالك فرمانده سواران بود . در سمت راست عمّار ، براء پسر عازب انصارى و در سمت چپ او حذيفهء يمانى عبسى و فرمانده سواران او قرظه پسر كعب انصارى و فرمانده پيادگان او نعمان بن مقرّن مزنى بود .
در اين هنگام مردم شوشتر سخت از خود دفاع كردند ولى سپاه بصره و كوفه كوشيدند تا به دروازهء شوشتر رسيدند و براء پسر مالك دم دروازه شهيد شد و هرمزان با وضعى نزار به درون شوشتر بازگشت كه نهصد سرباز خود را از دست داده بود و ششصد تن از ايشان اسير شدند كه گردنشان را زدند . هرمزان از مردم « مهرگان قذق » و در جنگ « جلولاء » در صف ايرانيان بود . پس يك تن از ايرانيان به مسلمانان پناهنده شد به شرط آنكه به او و فرزندانش آسيبى نرسد تا راه آسان در آمدن به شهر را به ايشان نشان دهد . [ 850 ] ابو موسى با او قرارداد بست و مردى از بنى شيبان را با او بفرستاد كه اشرس بن عوف نام داشت . ايشان از راه سنگزار درآمده به بالاى شهر رسيدند . اشرس جاى هرمزان را به ايشان نشان داد سپس با هم به پادگان بازگشتند . پس ابو موسى چهل مرد را همراه مجزاء پسر ثور و دويست مرد از پى ايشان با شخص پناهنده بفرستاد . پناهنده ايشان را به درون شهر آورد . پس آن پاسداران را كشته بر بالاى شهر رفته تكبير گفتند . چون هرمزان اين بشنيد به درون دژ خود پناه برد كه جاى گنجينهها و دارايى او بود . بامدادان ابو موسى به درون شهر آمد و شهر را بگرفت .
ايرانيان فرزندان خود را به رود دجيل مىانداختند كه اسير عرب نگردند . پس هرمزان امان خواست ولى ابو موسى نپذيرفت مگر تسليم دستور عمر ( رض ) شود . هرمزان بپذيرفت . ابو موسى همهء كسانى را كه در دژ بودند آشكارا بكشت كه امان نداشتند و هرمزان را تنها به نزد عمر فرستاد و عمر او را زنده نگاه داشت تا عبيد اللّه پسر عمر آنگاه كه وى را متهم به همكارى با ابو لؤلؤ « 1 » قاتل عمر كرد بكشت .
گروهى به شوشتر نسبت دارند مانند :
1 - سهل پسر عبد اللّه پسر يونس پسر عيسى پسر عبد اللّه پير صوفيان كه از ياران ذو النون مصرى بود و كرامتها داشت .
در بصره مىزيست و به سال 283 يا 273 درگذشت .
2 - احمد پسر عيسى پسر حسّان ابو عبد اللّه مصرى معروف به شوشترى . گويند او بازرگان بود كه پارچههاى شوشترى مىفروخت ، و گويند به شوشتر سفرها مىكرد . او از مفضّل پسر فضالهء مصرى و از رشيد پسر سعيد مهرى روايت مىكرد .
مسلم پسر حجّاج نيشابورى و ابراهيم حربى و ابن ابى الدّنيا و عبد اللّه پسر محمد بغوى از وى روايت داشتند . از يحيى پسر معين شنيده شد كه به خداوند سوگند ياد مىنمود كه او كذاب بوده است . ابو عبد الرحمن نسائى او را در ميان استادان
هامش
( 1 ) . به گفتهء طبرى : فيروز نهاوندى معروف به بو لؤلؤ از اسيران كاشانى با دشنهء دو سر ، شش زخم بر عمر خطاب بزد ، تا در 4 شنبه 27 ذى حجهء سال 23 ه درگذشت و پسرش عبيد اللّه با استناد به گفتهء خبرچينان ، فيروز را با دختر او « لؤلؤة » و هرمزان فرمانده ايرانى اسير و جفينه را به تهمت همدستى فيروز بكشت . او فرياد مىزد : من كسانى از مهاجر و انصار را نيز كه همدست ايشان بودهاند خواهم كشت . . . ( طبرى چ ع ص 2795 - 2797 ، ترجمه ص 2083 - 2085 ) . مردم ايران به سنت بزرگداشت كسانى كه مورد علاقه ايشانند بناى يادبود براى فيروز در فين كاشان برپا داشتند كه تاكنون هست و تاريخ 777 ه دارد ( حسن نراقى . آثار كاشان و نطنز چ تهران 1348 خ . ص 186 - 188 ) . شايد بتوان نمونهء ديگرى از بناى چنين يادبود را قبر خواجه ربيع در مشهد شمرد كه شيخ بهايى ( 953 - 1030 ) دربارهء او گويد : در كشتن عثمان دخل داشته است ( رياض العلماء ج 2 ص 287 ) سومين نمونه از چنين بناى يادبود براى زرافهء كشندهء متوكل عباسى در كهدم رشت ثبت شده است كه تا زمان فتحعليشاه برپا بوده و در طبقات اعلام الشيعه قرن 11 ص 34 و قرن 13 ص 345 و ذريعه چ نجف 1936 م ج 1 ص 519 ديده مىشود .