تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
شگفت‌انگيز است به درازاى يك ميل با سنگ خارا و ستونهاى آهنين با ملاطى از سرب ساخته شده است . و گويند در جهان ، ساختمانى استوارتر از آن نباشد . ابو غالب شجاع پسر فارس ذهلى گويد : من براى ابو عبد اللّه حسين پسر احمد پسر حسين سكّرى به آرزوى ديدار او در شوشتر نوشتم :
ريح الصّباء اذا مررت بتستر * و الطّيب خصّيها بالف سلام
و تعرّفى خبر الحسين فانّه * مذ غاب اودعنى لهيب ضرام
قولى له مذ غبت عنّى لم اذق * شوقا الى لقياك طيب منام
و اللّه ما يوم يمرّ و ليلة * الّا و انت تزور فى الاحلام « 1 »
پس وى از شوشتر برايم چنين پاسخ داد :
مرّت بنا بالطيّب ثمّ بتستر * ريح روايحها كنشر مدام
فتوقّفت حسنى الىّ و بلّغت * اضعاف الف تحيّة و سلام
و سالت عن بغداد كيف تركتها * قالت كمثل الرّوض غبّ غمام
فلكدت من فرح اطير صبابة * و اصول من جدل على الايّام
[ 849 ]
و نسيت كلّ عظيمة و شديدة * و ظننتها حلما من الاحلام « 2 »
گور براء پسر مالك انصارى در شوشتر است . پارچه‌هاى پوشاكى و دستارى نيكو در شوشتر بافته مىشود . روزى صاحب عبّاد عمامه‌اى بر سر نهاد كه حاشيه‌اى پهن داشت و كار شوشتر بود . يكى از حاضران در آن نشست مدتى در آن نگريست تا آن كه صاحب به او گفت : اين را در شوشتر براى پنهان كردن نساخته بودند ! ابن مقفّع گفته است : نخستين بارو كه در زمين پس از طوفان ساخته شد باروى شوش « 3 » و شوشتر بود ولى دانسته نيست كه چه شخصى آن را و « ابلّه » را بنيان نهاده است . برخى از نويسندگان ، سخن ويژه آورده اهواز و شوشتر را يك جا نهاده است . برخى ديگر شوشتر را با بصره يكى دانسته است . از ابن عون « مولاى مسور » آرند كه نزد عمر خطّاب ( رض ) بودم كه اهل كوفه و بصره دربارهء شوشتر به او شكايت آوردند ايشان هنگام گشودن حاضر بودند . اهل كوفه مىگفتند شوشتر از سرزمين ما است و مردم بصره مىگفتند از سرزمين ما مىباشد . پس عمر خطاب آن را به دليل نزديكى به بصره تابع آنجا قرار دارد . دربارهء گشايش شوشتر ، بلاذرى گويد : هنگامى كه ابو موسى اشعرى « سرق » را بگشود از آنجا به شوشتر شد كه پادگان
هامش
( 1 ) . اى باد صبا اگر به « شوشتر » و « طيب » بگذرى سلام ما را به او برسان و از حسين خبرى بياور كه از روزى كه ما را ترك كرده آتشى در اندام ما نهاده است . به او بگو از روزى كه از تو دور شدم لذت خواب به چشم من نيامده است . به خدا سوگند هنوز شبانه روزى نگذشته است كه ترا در خواب نبينم . ( 2 ) . نسيم سحرى را كه تو فرستاده بودى در « طيب » و سپس « شوشتر » رسيد و به نزد ما كه رسيد بايستاد و پيام تو را با هزار رو برسانيد . چون دربارهء بغداد از او پرسيدم كه چگونه آن را رها كرده‌اى ؟ گفت مانند باغچهء به ابر پوشيده . من از خوشحالى مىخواستم پرواز كنم و جنگجويانه بر روزگار يورش برم . من همهء مصيبتها را فراموش و آنها را خواب فرض كردم . ( 3 ) . اين سخن در چ ع 3 : 189 : 4 نيز بازگو شده است .