تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
بخش مىباشد و نام اين شهر « ارزاقيه » است . اوجله ديه‌هاى بسيار پرنخل و درختان بزرگ [ 398 ] و ميوه دارد : اين شهر داراى بازارها و چند مسجد است . از اينجا تا « تاجّرفت » چهار روز راه ، از اوجله تا « سنتريه » ده روز راه در بيابان شن‌زار است .

اوجلى

[ ا ج لا ] نام جايى است . على پسر جعفر سعدى گويد : « اوجلا » و « اجفلا » وزنى دارند كه جز اين دو واژه از آن نيامده است . شايد اين « اوجل » همان واژهء پيشين باشد زيرا كه مردم آن كشور تاى پايانين « اوجله » را بر زبان نياورند .

اوداء

[ ا ] با الف كشيده در پايان . آبى است در درهء « فلج » از آن بنى تيم الله پسر ثعلبه پسر عكابه .

اودات

[ ا ] ابو القاسم محمود پسر عمر گويد : جايى معروف است . حيّان پسر قيس چنين مىسرايد :
لعمرى لقد امست إلىّ بغيضة * نوى فرّقت بينى و بين ابى عمرو
فان ارهم لا اصدف الدّهر عنهم * سوى سفر حتّى اغيّب فى القبر
اذا هبطوا لاودات و البحر دوننا * فقل فى ثناء بيننا آخر الدّهر « 1 »
نصر گويد : « اوداه » با هاء مجموعهء چنددرهء ميان كوفه و شام است . و گاهى آن را كه در دره فلج است « اوداة » يا « اوداة قلب » خوانند ، كه « اجارد » در آنجا است . « اودات كلب » نيز دره‌هاى بسيار است كه از « ملحاء » جدا شده‌اند و آن تپه‌اى دراز است كه بخش خاورى آن « اودات » و بخش باخترى آن « بياض » است .

اود

[ ا ] ( با دال بىنقطه ) : جايى در سرزمين بنى تميم است كه به شاخهء يربوع از ايشان رسيده ، در « حزن » نجد است . شاعر مىگويد :
و اعرض عنّى قعنب فكأنّما * يرى اهل أود من صداء و سلهما « 2 »
ابن مقبل نيز مىگويد :
للمازنيّة مصطاف و مرتبع * ممّا رأت اود فالمقرات فالجرع « 3 »
ديگرى نيز چنين سروده است :
كأنّها ظبية بكر اطاع لها * من حومل تلعات الجوّ او اودا « 4 »
در اين شعرها « اود » به ضم اول آمده است . و گويند نام دره‌اى است كه يكى از روزهاى تاريخى عرب در آن رخ داده بوده است .

اود

[ ا ] ( بر وزن عود ) : به گفتهء ابو القاسم محمود پسر عمر ، نام جايى در بيابان است كه در شعر راعى كه آن را بر ثعلب خوانده است ديده مىشود :
فاصبحن قد ورّكن اود و اصبحت * فراخ الكثيب طلّعا و خرانقه « 5 »
[ 399 ] خطّهء بنى اود از بخشهاى كوفه است ، كه به اود پسر سعد العشيره نسبت دارد و برخى از راويان به همين خطّه منسوبند .
هامش
( 1 ) . به جان خودم از « نوا » زاده شده‌ام كه ميان من و ابو عمر را جدايى افكند . اگر ايشان را ببينم هيچگاه رونگردانم جز در سفر تا هنگامى كه به گور شوم . چون به « اودات » آيند تا پايان ثناگو خواهم بود . ( 2 ) . قعنب از من روگردان شد ، گويا او مردم « اود » را از اهل « صدا » مىشمرد . ( 3 ) . « مازنيه » يك ييلاق و چراگاه در برابر « اود » و « مقرات » و « جرع » دارد . اين شعر در 2 : 45 : 3 و 2 : 62 : 8 نيز ديده مىشود . ( 4 ) . گويى بچه آهويى است كه از دهانهء « جو » تا « اود » خواهان اويند . ( 5 ) . آنها در « اود » تخمگذارى كردند و جوجه‌هايشان مار و خرگوشها بودند .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 353 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى