تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
بر ديگران برخوانده و شعر نيكو مىسرود و قرآن را به هفت قرائت نزد بو عبد الله محمد پسر حسن پسر سعيد دانى آموخته بود . او براى آموزگارى قرائت شايستگى داشت ليكن ادبيات و شعر بر ديگر هنرهايش چيره بود .

التى

[ ا ت ا ] ( با تاى دو نقطه بالا ) : دژى استوار و شهرى نزديك تفليس است . از آنجا تا « ارزن الروم » سه روز راه است .

الجام

[ ا ] ( هم‌وزن جمع « لجمة الوادى » به معنى نشانه براى جداشناسى زمينها ) : نام جايى در « احماى » مدينه است كه جمع « حمى » به معنى حومه باشد . اخطل سرايد :
و مرّت على الالجام الجام حامر * يثرن قطا لو لا سواهنّ هجّرا « 1 »
عروه پسر اذينه نيز چنين مىسرايد :
جاء الرّبيع بشوطى رسم منزلة * احبّ من حبّها شوطى و الجاما « 2 »

الش

[ ا ] ( با شين نقطه‌دار ) : شهرى در اندلس از كارگزارى « تدمير » است . نخلى نيكو و مويزى نيكوتر دارد كه در جاى ديگر از اندلس نباشد . فرشهاى نيكويش در جهان بىمانند است .

الطا

[ ا ] جايى است در شعر بحترى :
انّ شعرى سار فى كلّ بلد * و اشتهى رقّته كلّ احد
اهل فرغانة قد غنّوا به * و قرى السّوس و الطا و سدد « 3 »

العس

[ ا ع ] : نام كوهى در سرزمين بنى عامر پسر صعصعه است :

اللان

[ ا ل لا ] ( در پايانش نون ) : نام كشورى پهناور و ملتى بزرگ است كه شهرهايشان همسايهء « دربند » در كوهستان « قبق » است ولى شهرى بزرگ و معروف ندارد . بيشتر مردم آن مسيحىاند . مسلمانان نيز در آنجا هستند . پادشاهى ندارند كه همگى از وى پيروى داشته باشند ، بلكه هر گروه از ايشان يك فرمانروا دارند ، مردمى درشت‌خو ، سنگدل بىنرمش‌اند . پسر قاضى تفليس برايم نقل كرد [ 351 ] كه يكى از بزرگانشان كه بيمار شده بود چگونگى را از نزديكانش پرسيد ، به دو گفته شد اين بيمارى طحال است كه اين عضو باد مىكند ، گفت مىخواهم آن را ببينم ، پس چاقو گرفت و جايگاه آن را دريد و طحال را با دست خود بيرون آورد و چون خواست جاى آن را بدوزد ، بمرد على پسر حسين « 4 » گويد : [ « اللان » كشور « صاحب السرير » است و پادشاه آنجا را « كركنداح » ( ك ك ) خوانند ، كه همگانىترين نام شاهان آنجا است ، و
هامش
( 1 ) . [ او بر « الجام حامر » بگذشت تا قطارها را براند اگر ديگران نرانيده باشند ] . ( 2 ) . [ بهار « شوطى » را بياراست . من به دوستى او « شوطى » و « الجام » را دوست مىدارم ] . ( 3 ) . [ شعر من به هر شهر مىرود ، هر كسى آن را مىپسندد . مردم « فرغانه » و ديه‌هاى « سوس » و « الطا » و « سدد » بدان آواز خوانند ] . اين شعر در چ ع 3 : 53 : 6 نيز ديده مىشود . ( 4 ) . مسعودى ( م 346 ) از مردم گنوسيست و استاد نعمانى مؤلف كتاب « الغيبة » به سال 342 است ، او نسبت ولايى پدرانش را نسبت نژادى اعلام كرده خود را عرب و از نوادگان عبد اللّه ابن مسعود يار پيامبر شمرد . ولى گويا بالا آمدن مدّ گنوسيسم اسلامى و انتشار تزفارابى - كه بايستى در رأس مدينهء فاضله انسانى كامل با فرهء ايزدى مرتبط با عقل فعّال باشد نه خليفگان غاصب - و نوميدى مسعودى از گنوسيستهاى بغداد كه پس از غيبت كبرا در صدد سازش با عباسيان بودند ، مسعودى را مانند فارابى چشم به قيام گنوسيستها به شمال افريقا كشانيد ولى چند سال پيش از جنبش فاطميان به مصر در آنجا درگذشت . از اين تاريخنگار بزرگ « مروج الذهب » و « التنبيه و الاشراف » چاپ شده و كتابهاى بسيار ديگر او چاپ ناشده است . زندگينامه او را نديم ترجمه : 254 النجوم الزاهرة 3 : 315 و زركلى اعلام 5 : 87 از بروكلمان و كراچكوقسكى و نوابغ الرواة 182 و منابع ديگر آورده‌اند . ياقوت در اين كتاب بيش از ده بار از وى نقل مىكند .