جرير چنين مىسرايد : [ 315 ]
[ هل رام جوّ سويقتين مكانه * ام حلّ بعد محلّة البردان
[ 315 ]
هل تونسان و دير اروى * دوننا بالاعزلين بواكر الاظعان « 1 » ]
اعزل
[ از ] : آبى است در سرزمين بنى كلب در يك دره . دور نمىدانم كه همان جايگاه پيشين باشد كه در شعر ياد شده براى جور كردن وزن به صورت تثنيت آمده است چنان كه « سويقه » را نيز به همين راه « سويقتين » خوانده است و اين روش پيشينه دارد كه نام جايگاهى را براى جور كردن وزن شعر ، تثنيت يا جمع بندند . جرير گويد :
[ لمن الدّيار كأنّها لم تحلل * بين الكناس و بين طلح الاعزل « 2 » ]
اعزله
[ ا ز ل ] : درهاى از آن بنى عنبر پسر عمر پسر تميم است .
اعشار
[ ا ] : ( با شين نقطهدار ) :
جايگاهى در عقيق مدينه است . شاعر گويد :
ظللت باعشار لعينك و اشل * على الصّدر من ماء الشّئون يسيل « 3 »
اعشاش
[ ا ] : جايى در سرزمين بنى تميم از آن بنى يربوع پسر حنظله است . فرزدق گويد :
عرفت باعشاش و ما كدت تعرف * و انكرت من حدراء ما كنت تعرف
و لجّ بك الهجران حتّى كأنّما * ترى الموت فى البيت الّذى كنت تألف « 4 »
ابن نعجاء ضبى گويد :
[ ايا ابرقى اعشاش لازال مدجن * يجود كذما حتّى يروّى ثراكما
ارانى ربّى حين تحضر منيتى * و فى عيشهة الدّنيا كما قد اراكما « 5 » ]
نيز گويند : [ نام جايى در بيابان نزديك مكه برابر « لطميّه » است . ]
اعظام
[ ا ] : نام جايى است كه در شعر كثيّر چنين آمده است :
[ عرّج به اطراف الدّيار و سلّم * و ان هى لم تسمع و لم تتكلّم
فقد قدمت آياتها و تنكّرت * لما مرّ من ريح و او طف مرهم
تامّلت من آياتها بعد اهلها * به اطراف اعظام فاذناب ازنم
محانى آناء كانّز دروسها * دروس الجوابى بعد حول مجرّم « 6 »
هامش
( 1 ) . [ آيا خواست به جوسويقتين برود يا در پشت « بردان » بماند ؟ آيا خوش هستيد كه « ديراروى » پائينتر از ما باشد و پيشاهنگان كاروان به « اعزان » برسند ؟ ] نخستين مصرع اين شعر در چ ع ، ج 1 ، ص 706 ، س 1 و چ ع 2 ص 642 س 13 همراه با مصرعى ديگر از شعر جرير آمده است .
( 2 ) . [ ميان « كناس » و درختان « اعزل » خانههاى كيست كه گويى هيچگاه نشيمن نبوده است ؟ ]
( 3 ) . در « اعشار » ماندهاى و اشك چشم را بر سينه مىريزى .
( 4 ) . [ در « اعشاش » دانستى ولى باز هم درست ندانستى . از « حدراء » نيز آنچه مىدانستى به فراموشى سپردى هجران تا آنجا ترا بدبين كرد كه در خانهء خودت نيز مرگ مىبينى . ]
( 5 ) . [ اى دو ابرق در « اعشاش » ! ابر سياه بر شما بباراد تا خاك شما را سيراب كند . خداوند در زندگانى دنيا و پيش از مرگ به من بنماياناد همچنان كه به شما نشان داد . ]
( 6 ) . [ به اين ديار بيا و درود بگو ! هر چند نشنوند و سخن نگويند كه باد و بارانش فرسوده است . من در نشانهاى او از پس خانوادهاش در پيرامن « اعظام » و دنبالههاى « ازنم » نگريستم بازماندهء فرسودهاش آبگيرهايى كهن بود . ] دو بيت پايانين اين قطعه در چ ع 1 : 234 : 5 نيز ديده مىشود .