اسناف
[ ا ] دژى در يمن از مخلاف سنحان است .
اسنان
[ ا ] با دو نون . ديهى از هرات است .
اسنمه
[ ا ن م ] يا [ ا ن م ] از ايرادهايى است كه بواسحاق زجاج ( م 310 ) بر كتاب « فصيح » ثعلب ( م 291 ) گرفته گويد : تو ( ثعلب ) اسنمه را به فتح همزه آوردى و اصمعى به ضم آن . ثعلب گفت : [ ابن اعرابى برايم چنين نقل كرد . من گفتم : تو مىدانى كه در اين مسائل سخن اصمعى پذيرفتنىتر است ] .
ابن قتيبه گويد : [ اسنمه با ضمّ همزه كوهى نزديك « طخفه » است ] . من گويم : برخى از لغت شناسان اسنمه آوردهاند و اين غريب است . زيرا كه سيبويه گويد : [ در اسم و صفت واژهاى بر وزن افعل نيامده است مگر در جمعهاى مكسر مانند اكلب و اعبد ] . ابن قتيبه آن را نام كوهى و صاحب كتاب « عين » آن را شنزارى دانسته است و شعر زهير اين را تاييد مىكند كه :
و عرّسوا ساعة فى كثب اسنمة * و منهم بالقسوميّات معترك « 1 »
كسى جز اين دو تن مىگويد : [ « اسنمه » تپهاى شناخته شده نزديك « طخفه » است و برخى گويند نزديك « فلج » است .
پيرامن آن نيز بدان بيفزايند و همگان را « اسنمات » خوانند . برخى آن را « اسنمه » تلفظ كنند كه جمع سنام باشد و آن را نام تپههايى مىداند و اين شعر ابن مقبل را به گواه آورد : ]
من رمل عرنان او من رمل اسنمة « 2 »
توّژى « 3 » گويد : [ شنزار اسنمه تپههايى از شن همانند سنام - كوهان شتر است . و گويند : شنزارى با فاصله هفت روز راه از بصره است ] . عماره [ يمنى ] گويد : [ اسنمه زمينى بلند و كشيده همچون كوهان شتر در پائين دهنا در كنار راه [ 267 ] فلج هنگامى كه به سوى مكه روى ، نزديك آن آبى به نام « عشر » هست ] . بوعمر « 4 » پسر علاء مىگفت : [ اسنمه به ضمّ همزه است اين را اصمعى از او آورده است ] . ربيعه پسر مقروم چنين سروده است :
لمن الدّيار كأنّها لم تحلل * بجنوب اسنمة فقفّ العنصل
درست معالمها فباقى رسمها * خلق كعنوان الكتاب المحول
دار لسعدى اذا سعاد كأنّها * رشأ غضيض الطّرف رخص المفصل « 5 »
من به خامهء بوطيب احمد پسر احمد معروف به ابن اخى الشافعى نوشته ديدم كه از خط بوسعيد سكّرى نقل شده بود كه : اسنمه ( ا ن ) جايى در سرزمين بنى تميم است و از سرودهء جرير گواه آورده بود :
قال العواذل هل تنهاك تجربة * امّا ترى الشّيب و الاخوان قد دلفوا
ام ما تلمّ على ربع باسنمة * الّا لعينيك جار غربه يكف
هامش
( 1 ) . در تپهء « اسنمه » درنگ كردند و در « قسوميات » كشاكش مىداشتند . اين شعر در چ ع 4 : 99 : 15 نيز آمده است .
( 2 ) . از شنزار « عرنان » يا شنزار « اسنمه » .
( 3 ) . توّزى - توّژى - توّجى ، عبد الله پسر محمد پسر هارون م 238 كتاب او را ياقوت داشته است ( - چ ع 1 : 410 : 15 ) براى زندگينامهء او ، ن . ك :
شبسترى 1727 و مدارك آن و نديم فارسى 99 .
( 4 ) . بو عمر علاء نامش زبان پسر عمار ( 70 - 154 ) زادهء مكه كه شاعر عرب و از قاريان هفتگانه بشمار است . مىگفتند به نام عربها شعر مىسرايد ولى مىگفت : بيش از يك بيت براعشى نيفزودم ( خلكان 3 : 138 - زركلى ، اعلام 3 : 72 ) صولى شطرنجى م 335 كتابى در زندگينامهء او نگاشت ( ذريعه 1 : 318 ) ياقوت در اين كتاب شصت جا از او نقل مىكند و ساختگى بودن برخى از آنها آشكار است .
( 5 ) . [ اين خانهها در جنوب « اسنمه » و بلنديهاى « عنصل » كه چنين ويران شده و باقى ماندهء آنها مانند عنوان كهنهء كتابى پوسيده است از آن كيست ؟
اينها هنگامى خانهء « سعدى » بود كه سعاد نيز چون آهو بچهاى نرمتن ، چشمك مىزد . ] .