سرد ، اگر كسى در شبانه روز يكصد رطل يا بيشتر آن را بنوشد ، سنگينى نيابد و سود نيز دارد ، در روايتى است كه اگر يكصد رطل بنوشد سيراب نگردد . پس از چند روز معين آب آن تا سال آينده بند شود ، يك روز نيز كم و زياد نگردد .
بيماران از هر سو براى شفا بدانجا بيايند ، گويند : هنگامى كه زيارتگران بسيار باشند آب افزون گردد و چون كم باشند كاسته شود . محمد پسر بشّار همدانى در وصف اروند چنين سروده است :
سقيا لظلّك يا اروند من جبل * و ان رميناك بالهجران و الملل
هل يعلم النّاس ما كلّفتنى حججا * من حبّ مائك اذ يشفى من العلل
لا زلت تكسى من الانواء اردية * من ناضر انق او ناعم خضل
حتّى تزور العذارى كلّ شارقة * افياء سفحك يستصبين ذا الغزل
و انت فى حلل و الجوّ فى حلل * و البيض فى حلل و الرّوض فى حلل « 1 »
محمد پسر بشّار نيز در وصف « اروند » گويد :
تزيّنت الدّنيا و طابت جنانها * و ناح على اغصانها و رشانها
و امرعت القيعان و اخضرّ نبتها * و قام على الوزن السّواء زمانها
و جاءت جنود من قرى الهند لم تكن * لتأتى الّا حين يأتى اوانها
مسوّدة دعج العيون كانّما * لغات بنات الهند يحكى لسانها
لعمرك ما فى الارض شيئ نلذّه * من العيش الّا فوقها همذانها
اذا استقبل الصّيف الرّبيع و اعشيت * شماريخ من اروند شمّ قنانها
و هاج عليهم بالعراق و ارضه * هواجر يشوى اهلها لهبانها
سقتك ذرى اروند من سيح ذائب * من الثّلج انهارا عذابا رعانها
ترى الماء مستنّا على ظهر صخره * ينابيع يزهى حسنها و استنانها
كانّ بها شوبا من الجنّة الّتى * تفيض على سكّانها حيوانها
فيا ساقى الكأس اسقيانى مدامة * على روضة يشفى المحبّ جنانها
[ 227 ]
مكلّلة بالنّور تحكى مضاحكا * شقائقها فى غاية الحسن بانها
كانّ عروس الحىّ بين خلالها * قلائد ياقوت زهاها اقترانها
تهاويل من حمر و صفر كانّها * ثنايا العذارى ضاحكا اقحوانها « 2 »
هامش
( 1 ) . سيراب باش اى كوه « اروند » هر چند ما بنا به خواستهء خود از تو دور شديم . آيا مردم مىدانند كه تو از شفا بخشى آب خود به ما چه آموختى ؟
ردايى از گلهاى زيبا هميشه پوشيده باشى تا دوشيزگان ، هر بامداد در سايهء دامنهء تو غزلسرايان را مست سازند . تو رداپوش ، هوا خوش ، باغچهها نيز ردا پوشانند .
( 2 ) . جهان آرايش كرده ، بستان زيبا شده ، بلبلها بر شاخسارها مىخوانند ، دامنهها سبز ، گياهها جوانه زده ، روز و شب برابر شدهاند . سربازان سيه چشم دهات هند كه هميشه سر وقت مىآيند فرا رسيدهاند . گويى به زبان دختران هندى سخن گويند . به جان تو هيچ جاى زمين به زيبايى همدان نيست . آنگاه كه بهار به پيشواز تابستان آيد ، عطر خوشهها از سوى « اروند » مىوزد . همانگاه كه در زمين عراق ، بادهاى گرم مردم را مىسوزاند ، كلههاى اروند از يخهاى روان شده در جويبار ، آب گوارا به تو مىدهد . جهش آب بر روى سنگها ، خيزش زيباى چشمه سارها ، گويى زندگى بهشتى به مردم مىبخشد . پيالهاى ده ساقيا ! در كنار باغچهء شفابخش عاشقان هستيم كه دستههاى گل سفيد و شقايق و « بان » در سخن گفتن هستند . گويى عروس قبيله در ميان ايشان گردن بندها را بر روى هم آويخته ، آرايش رنگهاى سرخ و زرد ، گويى دندانهاى دوشيزگان خندانند .