دستور داد جايزهاى به او دادند تا برفت . گويند : ايشان در حضرموت به سردابهء شداد نيز دست يافتند كه در آنجا بر سنگى به مساحت يكصد ذراع در چهل ذراع نبشته بود و در بالاى آن دو تخت بزرگ زرين بود ، بر يكى مردى بزرگ اندام بود كه بالاى سر او اين شعر نوشته بود :
اعتبر يا ايّها المغرور بالعمر المديد * انا شدّاد بن عاد صاحب الحصن المشيد
و اخو القوّة و البأس ثم الملك الحشيد * و دان اهل الارض طرّا لى من خوف وعيدى
فاتى هود و كنّا فى ضلال قبل هود * فدعانا لو اجبناه الى الامر الرّشيد
فعصينا و نادينا الاهل من مجيد * فاتتنا صيحة تهوى من الأفق البعيد « 1 »
[ 216 ] من ( ياقوت ) گويم : اين از همان داستانها است كه در آغاز كتاب ، درستى آن را از گردهء خود برداشتهام گمان مىكنم از ساخته و پرداختههاى داستان سرايان باشد .
ارم الكلبه
[ ا ر م ل ك ل ب ] كه مؤنث كلب باشد با همان ارم كه پيشتر گذشت . نام جايى نزديك نباج در ميان بصره و حجاز است . كلبه در اينجا نام زنى است كه در آنجا به خاكش سپردند پس آن نشانه ( - ارم ) به دو منسوب شد . يوم ارم الكلبه ، از روزهاى تاريخى تازيان به شمار است كه بجير پسر عبد الله پسر سلمه پسر قشير قشيرى در آن به دست قعنب رياحى كشته شد . بوعبيده گويد : اين روز به نام چند جا كه نزديك آن بود معروف است و هر گاه يكى از نامها در شعر جاى نمىگرفت نام جاى ديگر را مىآوردند كه بدان نزديك بود و در شعر جا مىافتاد .
ارم
[ ار ] بر وزن « جرد » و « زفر » برخى حرف دوم را ساكن روايت كنند . نام شهرى نزديك ساريه [ - سارى ] از بخشهاى طبرستان است . مردمش شيعهاند . استخرى گويد : كوهستان قاذوسيان از سرزمين ديلم است رهبر ايشان در ديهى مىزيد كه « ارم » ناميده مىشود . در همهء كوهستان قاذوسيان منبر « 2 » نيست . از آنجا تا ساريه يك مرحله راه است .
بدانجا منسوب است : بو الفتح خسرو پسر حمزه پسر وندرين « 3 » پسر بوجعفر پسر حسين پسر محسن پسر قيس پسر مسعود پسر محسن پسر حارث پسر ذهل پسر شيبان پسر شيبانى مؤدّب قزوينى . بوسعد در « تحبير » او را ياد كرده گويد : در ارم بزيست و در ادب دستى داشت . من ( ياقوت ) نيز او را در واژهء « ارم خاست » ياد كردم و گمان مىكنم هر دو نام يك جا باشد ، خداى داناتر است .
در برخى نسخهها ديدم كه از بوسعد در « معجم البلدان » « 4 » نقل مىكنند كه : ارم بر وزن « افعل » شهركى نزديك ساريهء مازندران است . « آرم برات » نيز از ديههاى كرانهء درياى « آبسكون » است .
ارم
[ ا ] جايى است در آذربايجان . ارمنيان در آنجا با ديگران بر ضد سعيد پسر عاص كه بر آنجا يورش برده بود همكارى كردند ، پس سعيد ، جرير پسر عبد الله بجلى را بر سر ايشان فرستاد و آنان را در هم شكست و رهبرشان را به دار
هامش
( 1 ) . اى فريب خوردهء عمر دراز ، پند گير . من شداد پسر عاد صاحب دژ استوارم . پادشاهى نيرومند بودم ، همهء مردم زمين از من بيم داشتند . ما گمراه بوديم . هود آمد و ما را به راه درست بخواند . ما نپذيرفتيم تا فرياد كشنده از افق رسيد .
( 2 ) . تازيان به شهرهايى حق داشتن منبر براى نماز آدينه و دادرس براى دادگسترى مىدادند كه بيشتر مردم شهر مسلمان شده باشند آنگاه ماليات ايشان از خراج سنگين به گزيت ده درصد برداشت پايين مىآمد . ولى گاه مردمان يك يا چند شهر مدتها مسلمان شده و عربها براى جلوگيرى از پايين آمدن درآمدشان مسلمانى ايشان را نمىپذيرفتند . ن . ك احسن التقاسيم ص 273 ترجمهء منزوى ص 295 و 409 و 460 . براى ريشهء واژهء منبر ، ن . ك چ ع 1 : 368 : 8 .
( 3 ) . ش . ش : 1041 .
( 4 ) . بوسعد عبد الكريم سمعانى ( م 562 ) جز كتاب « انساب » كتابى به نام « معجم البلدان » داشت ( چلبى : كشف الظنون ) .