بىاضافت بخواند ، باز هم غيرمنصرف مىخواند زيرا كه « عاد » را نام پدر قبيله و « ارم » را نام خود قبيله نهاده است ، و آن را بدل « عاد » مىشمرد . ديگرى گفته است : غير منصرف بودن « ارم » براى دو علت تعريف و تانيث است ، زيرا كه نام قبيله است . بنا بر اين معنى آيت چنين مىشود : « ارم صاحب ذات العماد » كه ذات العماد شهرى است . و برخى گويند ذات العماد صفت شهر است چنان كه گويند : [ « المدينة ذات الملك - شهر ملكدار » ] . برخى نيز گفتهاند : [ ارم نام شهرى است و بنا بر اين معنى آيت چنين خواهد بود كه : « بعاد صاحب ارم - با عاد صاحب ارم چه كرد ؟ » ] پس بايستى آن را چنين خواند :
« بعاد ارم ذات العماد » كه ارم چون مضاف اليه است مجرور خوانده شده است . اين بود وضع دستورى اين نام .
در وضع جغرافيايى آن نيز اختلاف است . برخى از آنان كه آن را نام شهرى مىدانند ، گويند [ جايى بوده و اكنون نابود شده است و مكانش شناخته نيست ] . برخى نيز آن را اسكندريه مىدانند و بيشترين گويند : [ دمشق است ] ، شبيب پسر زيد پسر نعمان پسر بشر چنين سروده است :
لو لا الّتى علقتنى من علائقها * لم تمس لى ارم دارا و لا وطنا « 1 »
كه گويند مقصود او شهر دمشق بوده است . بحترى نيز چنين مىسرايد : [ 213 ]
اليك رحلنا العيس من ارض بابل * يجوزبها سمت الدّبور و يهتدى
فكم جزعت من و هدة بعد وهدة * و كم قطعت من فدفد بعد فدفد
طلبنك من امّ العراق نوازعا * بنا و قصور الشّام منك بمرصد
الى ارم ذات العماد و انّها * لموضع قصدى موجفا و تعمّدى « 2 »
زمخشرى گويد : [ ارم منطقهاى است كه اسكندريه در آن است ] . ديگران روايت آوردهاند كه
« إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ
- كاخ پر ستونى كه مانند آن در جهان نيست » - در يمن است ، ميان حضرموت و صنعا ، از ساختههاى شدّاد پسر عاد است . و روايت آرند كه شدّاد پسر عاد جبّارى بود ، چون شنيد كه خدا در بهشت براى دوستان خود كاخهاى زرين و سيمين و خانههايى كه آب از زير آنها روان است و اطاقهاى دو طبقه ، فراهم كرده است ، به ياران خود گفت بايستى همانند آن را در زمين بسازم ، پس يكصد تن را مسئول اين كار كرد و زير دست هر يك از آنان هزار كس بنهاد و دستور داد تا زمينى از يمن را براى اين كار برگزيدند . نقشه ساختمانها و هزينه لازم را در اختيار ايشان بنهاد ، پس به سه كارگزار خود غانم پسر علوان ، ضحّاك پسر علوان ، وليد پسر ريّان دستور داد كه هر يك به كارگزاران خود دستور گردآورى زر و سيم و درّ و ياقوت و مشك و عنبر و زعفران بدهند و همه را بنزد او بفرستند . او سپس به همه دارندگان كانها دستور داد به بيرون كشيدن هر چه بيشتر زر و سيم بپردازند . پس كوههاى زر و سيم گردآورى شده را براى شداد فرستادند ، سپس كارگرانى فرستاد و كانهاى ياقوت و زبرجد و ديگر گوهرها را بيرون كشيده آوردند ، پس خشتها از زر ساخت و آن شهر را با چنان ابزار برپا داشت ، در و ديوارش را با درّ و ياقوت و زبرجد و عقيق بياراست ، اطاقها را دو طبقه و همه را با ستونهاى زبرجد و ياقوت و جزع ( خرمهره ) برنهاد . سپس جويها در شهر بكند و آب را از چهل فرسنگى با قنات بدانجا آورد و با ساقيهها از جويهاى خيابانها به كوچهها رسانيد ، [ 214 ] و آب زلال را در آنها روان داشت ، دستور داد كرانهء همهء جويها و
هامش
( 1 ) . اگر معشوقهام مرا بنده نكرده بود ، ارم ، خانه و ميهن من نمىشد .
( 2 ) . شتران را از بابل به سوى تو رانديم به سوى شمال ، آنها از بسى درههاى ترسناك و زمينهاى سخت گذشتهاند . آنها از مركز عراق دل كنده به جستجوى تو در كاخهاى شام آمدند . مقصد من اكنون « ارم ذات العماد » است و آن را مىخواهم .