تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
تذكّرت اخوان الصّفاء تيمّموا * فوارس سعد و استبدّ بهم جهلا
و دارت رحى الملحاء فيها عليهم * فعادوا خيالا لم يطيفوا لها ثقلا
عشيّة ارماث و نحن نذودهم * ذياد الهوا فى عن مشاربها عكلا « 1 »
عاصم پسر عمر تميمى « 2 » نيز چنين مىسرايد :
حمينا يوم ارماث حمأنا * و بعض القوم اولى بالجمال « 3 »

ارمام

[ ا ] نام كوهى در سرزمين « باهله » پسر « اعصر » است . گويند : « ارمام » دره‌ايست كه آبش به « ثلبوت » از ديار بنى اسد مىريزد . نيز گويند : [ ارمام دره‌ايست ميان « حاجر » و « فيد » . يوم آرمام از روزهاى تازيان است ] ، راعى چنين سروده است :
تبصّر خليلى هل ترى من ظعائن * تجاوزن ملحوبا فقلن متالعا
جواعل ارماما شمالا و صارة * يمينا فقطّعن الوهاد الدّوافعا « 4 »
در كتاب « متعة الاديب » گويد : [ ارمام دره‌اى در پشت « فيد » ميان حاجر و فيد است ] . نصر آن را « ازمام » با زاى نقطه‌دار آورده گويد ميان فيد و مدينه در كنار راه مدينه - فيد با كمتر از چهل ميل راه است .

ارمائيل :

در ارمئيل خواهد آمد كه لهجه‌اى از آن است . [ 212 ]

ارم خاست

« 5 » [ ارم ] و برخى آن را [ ام ] نوشته‌اند ، با خاء نقطه‌دار و سين بىنقطه كه ساكن دوم پس از الف است . ارم خاست بالا و ارم خاست پائين ، دو جايگاه در طبرستان است . بوسعد گويد : [ بو الفتح خسرو پسر حمزه « 6 » پسر « وندرين » پسر ابو جعفر ارمى قزوينى ساكن « ارم » شهرى نزديك سارى مازندران ، در ادب دستى داشت ] .

ارم

[ ار ] ريشهء آن در لغت به معنى سنگى است كه در بيابانها براى نشانه مىگذارند ، آرام و اروم جمع آنست ، چنان كه جمع ضلع اضلاع و ضلوع آيد . نام كوهى است از كوه‌هاى « حسمى » از ديار « جذام » ميان « ايله » و صحراى بنى اسرائيل ، كوهى بسيار بلند ، بيابانيان گويند : [ تاكستان و صنوبر در آن هست ] . پيامبر ( ص ) به بنى جعال پسر ربيعه پسر زيد از قبيلهء جذاميان نوشته بود : [ كه « ارم » ايشان كه بر آن چيره‌اند محترم است و كسى را بر آن ادّعا نيست و اگر ادعا كنند به حق نباشد ] .

ارم ذات العماد

[ ا ر م ت ل ع ] كه ارم عاد است در آيت
« أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ ، إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ
( فجر : 89 : 6 - 7 ) - آيا نديدى خدايت با عاد و ارم داراى ستونها چه كرد ؟ » كه « ارم » را در اين آيت مىتوان با اضافت و يا بىاضافت خواند . آن كس كه ارم را با اضافت بخواند غير منصرف مىخواند ، زيرا كه آن را نام مادر قبيله يا نام شهر ايشان شمرد . و آن كس كه
هامش
( 1 ) . اخوان صفا را به ياد دارم كه با استبداد جاهلانه بر سواران سعد حمله كردند ولى آسياى جنگ به زيان ايشان چرخيد و ايشان را كه تحمل سنگينى نداشتند درهم كوبيد . در شب « ارماث » ، ايشان را چون تشنگان از آبشخورشان رانديم . ( 2 ) . عاصم پسر عمر نيز يكى از ساخته‌هاى سيف بن عمر است كه به منظور افتخار سازى براى عربان سر هم بندى كرده است : نگاه كنيد به : مرتضى عسكرى ، خمسون و مائة صحابى مختلق ، ص 147 تا 178 . ( 3 ) . ما به روز « ارماث » از حق خود دفاع كرديم ولى برخى مردم همچون شترانند . ( 4 ) . اى دوست ! چشم باز كن . آيا كجاوه‌هايى مىبينى كه از « ملحوب » گذشته و ايستاده باشند ؟ « ارمام » را در سمت چپ خود و « صاره » را در سمت راست نهاده از گوديها گذشته باشند . ( 5 ) . يا ارم خواست ( لسترنج 397 ) . ( 6 ) . ش . ش : 1041 .