اذا ما سقى اللّه البلاد فلا سقى * شناخيب احليلاء من سبل القطر « 1 »
گويند « شناخيب » جمع شنخوب و شنخاب است به معنى تكهء بلند از كوه . [ 156 ]
احليل
[ ا ] مانند دو واژهء پيشين جز آنكه در پايان نه الف كوتاه و نه بلند نيست . نام درهاى است در سرزمين كنانه ، سپس از آن « نفاثهء » آنان شد . كانف فهمى چنين سروده است :
فلو تسألى عنّا لنبئت انّنا * باحليل لا نزوى و لا نتخشّع
و ان قد كسونا بطن ضيم عجاجة * تصعّد فيه مرّة و تفرّع « 2 »
نصر گفته است : احليل درهايست از تهامه نزديك مكه و شعرى را كه من از عرّام بن اصبع براى « احليلا » با الف كوتاه ، به گواه آوردم نصر براى « احليلا » با الف كشيده گواه آورده ، آن را ضرورت شعر دانسته و هر دو را يكى شمرده است .
احمد آباد
[ ا م ] چنان كه پيشتر گفتم ، به معنى آبادى احمد است . از ديههاى ريوند ، از بخشهاى نيشابور نزديك بيهق در مرز ريوند است .
نيز احمد آباد از ديههاى قزوين در سه فرسنگى آن است كه ابو عبد الله احمد پسر هبت الله كمونى قزوينى آن را بنيان نهاد .
احمدى :
[ ا م ] نام كاخى بود در سامرا كه بو العباس احمد معتمد على الله پسر متوكل على الله آن را ساخت و نام از او گرفت . يكى از اديبان گفت : « از سامرا مىگذشتم كه بر ديوار كاخ احمدى اين بيت را نوشته ديدم :
فى الاحمدىّ لمن يأتيه معتبر * لم يبق من حسنه عين و لا اثر
غارت كواكبه و انهدّ جانبه * و مات صاحبه و استفظع الخبر « 3 »
احمدى نيز جايگاهى است در بيرون شهر سنجار .
احمر
[ ا م ] رنگ سرخ . نام كوهى بالاى قعيقعان در مكه كه در دوران جاهليّت « اعرف » نام داشت .
نيز احمر دژى است در كنار درياى شام ( مديترانه ) كه به « عثليث » شناخته مىشود . احمر نيز بخشى است در آندلس ، از كارگزارى سرقسطه كه آن را وادى احمر خوانند .
احواز :
[ ا ] با « زا » نقطهدار . از بخشهاى بغداد در سوى « نهروان » است .
احواض
[ ا ] به ضاد نقطهدار پايانيافته . جمع حوض ، جاهايى است كه بنى عبد شمس پسر سعد پسر زيد مناة پسر تميم در آن مىزيستند .
احوران :
[ ا و ] تثنيهء احور به معنى سياهى چشم ، نام جايى است و در شعر زيد الخيل آمده است :
ارى ناقتى قد اجتوت كلّ منهل * من الجوف ترعاه الرّكاب و مصدر
[ 157 ]
فان كرهت ارضا فاتى اجتويتها * و انّ علىّ الذّنب ان لم اغيّر
و تقطع رمل الاحورين براكب * صبور على طول السّرى و التّهجّر « 4 »
هامش
( 1 ) . اميدوارم هرگاه خداوند باران مىفرستد بر « شناخيب » كلههاى كوه « احليلا » نبارد .
( 2 ) . اى بانو ! اگر از ما جويا شوى خواهى دانست كه ما در « احليل » نه تنهائيم و نه سربزير ! شتران ما دامنه را پر كردهاند ، بالا و پايين مىروند .
( 3 ) . « احمدى » براى بينندگان عبرت است . از زيبائيهايش چيزى نمانده ، چراغهايش خاموش ، ديوارهايش ريخته ، صاحبش مرده ، همه اندوهبار است .
( 4 ) . چنان مىبينم كه شتر من به دنبال آبشخور مىرود و اگر از جايى دلزده شود به جاى ديگرش مىبرم . او شنزار « احوران » را با سوار خود با همهء