تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦

احدب

[ اد ] كوهى در ديار بنى فزاره است . و گفته‌اند يكى از « اثبره » « 1 » ى مكه است . ولى از آنجا كه نام آن در شعرهاى بنى فزار ديده مىشود ، بايستى از آنجا باشد . و شايد كه دو كوه باشد كه هر يك « احدب » نام دارد .

احدث

[ اد ] هم وزن پيشين با ثاى سه نقطه ، شهرى است نزديك نجد .

احد

[ اح ] نام كوهى است كه جنگ احد نزديك آن روى داد . نامى است كه براى اين كوه ساخته شده است . كوهى است سرخ رنگ بىدندانه ، [ 145 ] كه پيرامن يك ميل از شمال مدينه دور است . كارزارى بزرگ در آنجا روى داد كه حمزه عموى پيامبر ( ص ) همراه هفتاد تن از مسلمانان در آن كشته شدند و دندان رباعى پيامبر ( ص ) شكسته شد و روى او خراش برداشت و لب او كوبيده شد ، روز آزمايشى بود ، دو سال و نه ماه و هفت روز از هجرت گذشته در سال سوم . عبيد اللّه پسر قيس الرّقيّات چنين سروده است :
يا سيّد الظّاعنين من احد * حيّيت من منزل و من سند
ما ان بمثواك غير راكدة * سفع وهاب كالفرخ ملتبد « 2 »
در حديث آمده است كه پيامبر ( ص ) فرمود : احد كوهى است كه ما را دوست مىدارد و ما او را دوست داريم و آن آستانه بهشت است ، « عير » كوهى است كه ما را دشمن مىدارد و ما دشمنش داريم و آن دروازهء دوزخ است . از ابو هريره ( رض ) نقل است كه بهترين كوه‌ها « احد » و « اشعر » و « ورقان » است . هنگامى كه محمد پسر عبد الملك فقعسى به بغداد رفت و براى ميهن خود مدينه دلتنگ گرديد و به ياد احد افتاد چنين سرود :
نفى النّوم عنّى فالفؤاد كئيب * نوائب همّ ما تزال تنوب
و احراض امراض ببغداد جمّعت * علىّ و انهار لهنّ قسيب
و ظلّت دموع العين تمرى غروبها * من الماء درات لهنّ شعوب
و ما جزع من خشية الموت اخضلت * دموعى و لكنّ الغريب غريب
الا ليت شعرى هل ابيتنّ ليلة * بسلع و لم تغلق علىّ دروب
و هل احد باد لنا و كأنّه * حصان امام المقربات جنيب
يخبّ السّراب الضّحل بينى و بينه * فيبدو لعينى تارة و يغيب
فان شفائى نظرة ان نظرتها * الى احد و الحرّتان قريب
و انّى لارعى النّجم حتّى كأنّنى * على كلّ نجم فى السّماء رقيب
و اشتاق للبرق اليمانىّ ان بدا * و ازداد شوقا ان تهبّ جنوب « 3 »
ابن ابى عاصيهء سلمى هنگامى كه به نزد معن بن زايده در يمن مانده بود به ياد مدينه افتاده چنين بسرود :
اهل ناظر من خلف غمدان مبصر * ذرى احد رمت المدى المتراخيا
[ 146 ]
هامش
( 1 ) . مكه چهار ثبيرى داشت - چ ع ، ج 1 ، ص 617 ، س 7 . ( 2 ) . اى بزرگ بازگشتگان از احد ! خود با پايگاهت زنده باشى . در خانه‌ات چشم زخم و مار زنده نماند . ( 3 ) . اندوههايى پىدرپى خواب از من ربود و دلم افسرد ، بيماريهاى بغداد به من روى آورد ، اشك چشمان بر روى من روان است ، اين نه از بيم مرگ بلكه از غربت است . آيا مىشود باز شبى در شكافى بخسبم و در بر روى من بسته نباشد ؟ آيا مىتوانم دوباره « احد » را همچون اسبى روبروى خود ببينم كه بخار ميان ما فاصله انداخته است ، گاهى ديده و گاه ناپديد مىگردد ؛ داروى بيمارى كنونى من نگاهى از نزديك به « احد » و دو « حره » است كه همچون يك نگهبان به ستاره بنگرم ، من خواهان برق ستارهء يمانى هستم به ويژه با وزش باد جنوب .