« يمامه » است . بو زياد گويد : « احاسن » كوههاى بنى عمر بن كلاب است . سرى پسر حاتم چنين سروده است :
كان لم يكن من اهل علياء باللّوى * حلول و لم يصبح سوأم مبرّح
لوى برقة الخرجاء ثم تيامنت * بهم نيّة عنّا تشبّ فتنزح
تبصّرتهم حتّى اذا حال دونهم * يحاميم من سود الاحاسن جنّح
يسوق بهم رأد الضّحى متبدّل * بعيد المدى عارى الذّراعين شحشح
سبتك بمصقول ترفّ غروبه * و اسحم زانته ترائب وضّح
من الخفرات البيض لا يستفيدها * دنىّ و لا ذاك الهجين المطرّح « 1 »
احاليل
[ ا ] :
گويا جمع جمع باشد ، زيرا كه « حله » به معنى گروه فرود آيندگان است و جمع آن « حلال » و جمع بىقاعدهء آن « احاليل » است و جمع با قاعدهاش « احلال » باشد . گاهى مفرد آن را به « حلال » وصف كرده گويند : « حى حلال - قبيله فرود آمده » .
احاليل نام جايى است در خاور « ذات الاصاد » كه فرستادهء « داحس و غبراء » از آنجا بوده است « 2 » .
احامر البغيبغه
[ ا م ر ل ب غ ب غ ] گويى اول شخص مفرد مضارع از حامر يحامر - احامر ، باب مفاعله باشد ، [ 143 ] به معنى مسابقه در اينكه كدام يك سرختر باشند . بغيبغه با باى يك نقطه و دو غين نقطهدار در جاى خود خواهد آمد .
احامر نام كوهى سرخ فام از كوههاى « حمى ضريّه » است . ابن اعرابى اين شعر راعى را ياد مىكند كه :
كهداهد كسر الرّماة جناحه * يدعو بقارعة الطّريق هديلا « 3 »
او مىگفت « هداهد » در اين شعر بر خلاف تصور مردم ، به معنى هدهد نيست بلكه « هدهد به معنى صداى كبوتر است و هداهد كبوتر پر صدا باشد ، چنان كه قراقرو جلاجل به معنى پر سر صدا به كار رود ، مىگويند : [ حاد جلاجل - حدى خواننده اى پر صدا و خوش آواز . بنا بر اين احامر به معنى سرخ پررنگ باشد . جميل چنين مىسرايد :
دعوت ابا عمرو فصدّق نظرتى * و ما ان يراهنّ البصير لحين
و اعرض ركن من احامر دونهم * كأنّ ذراه لفّعت بسدين « 4 »
احامر قرا
( ا م ر ق ) اصمعى گويد : [ در آغاز حمّتين از سرزمين بوبكر بن كلاب ، در سمت چپ آن دو ، كوهى سرخ است كه « احامر قرا » ناميده مىشود . « قرا » آبى بود از آن بنى سعد بن كلاب كه مردمانى از قديم دور آن گرد آمده بودند .
احامره
[ ا م ر ] با افزايش يك « ه » بر واژهء گذشته . ردههايست معروف در « حمى ضريّه » . ردهه گودالى را در سنگ گويند كه در آن آب گرد آيد .
احامره
[ ا م ر ] جمع احمر همچنانكه در احاسب گفتيم . هاى تانيث پس از نامگذارى بر آن افزوده شده است . نام آبى است از آن بنى نصر پسر معاويه . و گفته مىشود كه احامره شهريست از آن بنىشاس . در بصره نيز مسجدى هست كه
هامش
( 1 ) . گويى « حلول » از مردم « عليا » در « لوى » نبود كه اكنون رها شده است . او از « برقة الخرجاء » گذشت و انديشهاى ايشان را باز گردانيد . من ايشان را مىنگريستم تا سياهان « احاسن » ما را از ايشان جدا كردند . . . بخشى از اين قطعه شعر در چ ع 1 : 581 نيز ديده مىشود .
( 2 ) . از افسانههايى است كه ابن عبدربه ( 246 تا 328 ) براى تازيان كهن آورده است . نگاه كنيد به عقد الفريد ، چ محمد سعيد عريان ، ج 6 ، ص 17 ، 18 و لغتنامهء دهخدا در واژهء « غبراء » و معجم البلدان واژهء « اصاد » چ ع ، ج 1 ، ص 290 ، س 10 .
( 3 ) . مانند هداهدى كه تيرانداز ، بالش را شكسته باشد و در كنار راه ناله كند . اين شعر در چ ع 3 : 285 : 13 نيز آمده است .
( 4 ) . به بوعمر گفتم و او ناديده پذيرفت ، گوشهاى از « احامر » كه گويى پردهاى جلو آن بود آشكار شد .