ابرق ضيحان
[ ا ر ق ض ] : ( با ضاد نقطهدار و حاى بىنقطه ) :
جرير چنين سروده است :
و بابرقى ضيحان لاقوا خزية * تلك المذلّة و الرّقاب الخضّع « 1 »
[ 84 ]
ابرق العزاف
[ ا ر ق ع ز ز ] : ( با عين بىنقطه و تشديد زا ) :
آبى است نامبردار مر بنى اسد بن خزيمة بن مدركه را در ميان راه بصره به مدينه كه در تاريخشان ياد شده است . از « حومانة الدراج » بدانجا آيند و از آن به « بطن نخل » سپس به « طرف » و سپس به مدينه روند . از آن رو آن را « عزاف - نالان » خوانند كه گويند نالهء جن را در آنجا مىشنوند . حسان بن ثابت گفته است :
طوى ابرق العزّاف يرعد متنه * حنين المتالى فوق ظهر المشايع « 2 »
ابن كسيان گفت : [ بو العباس محمد بن يزيد مبرد شعر مردى را براى ما خواند كه بنى سعيد بن قتيبهء باهلى را نكوهيده است : ]
أبنى سعيد انّكم من معشر * لا يعرفون كرامة الاضياف
قوم لباهلة بن اعصر ان هم * غضبوا حسبتهم لعبد مناف
قرنوا الغداء الى العشاء و قرّبوا * زادا لعمر ابيك ليس بكاف
و كانّنى لمّا حططت اليهم * رحلى نزلت بابرق العزّاف
بينا كذاك اتاهم كبراؤهم * يلحون فى التبذير و الاسراف « 3 »
ابرق عمران
[ ا ر ق ع ] : ( با عين بىنقطه ) :
دوس پسرام غسان يربوعى چنين مىسرايد :
تبيّنت من بين العراق و واسط * و ابرق عمران الحدوج التّواليا « 4 »
ابرق العيشوم
[ ا ر ق ع ] : ( با عين بىنقطه و شين نقطهدار ) :
سرى بن معتب از بنى عمر بن كلاب چنين مىسرايد :
وددت بابرق العيشوم انّى * و إيّاها جميعا فى رداء
اباشره و قد نديت رباه * فألصق صحّة منه بداء « 5 »
هامش
( 1 ) . در « ابرقى ضيحان » چنان شكست خوردند كه گردنهاشان كج شد .
( 2 ) . دل « ابرق عزاف » از آهنگهاى اندوهناك تلاوت كنندگان مىلرزد .
( 3 ) . اى بنى سعيد ! شما ميهمان را گرامى نمىداريد . گروهى از باهلة بن اعصرند كه چون به خشم آيند پندارى از عبد مناف هستند . ناهار را با خوراكى اندك به شام مىرسانند و هنگامى كه من بدانجا فرود آمدم پنداشتى به « ابرق عزاف » آمدهام ، در همين حال بزرگانشان ريخت و پاش دارند .
( 4 ) . من از ميان عراق و واسط و « ابرق عمران » به گرفتاريهاى پى در پى آگاه شدم .
( 5 ) . خوش دارم كه در « ابرق عيشوم » من و او در زير يك پوشش باشيم . در آن جايگاه پرنعمت كار كنم و بيمارى خود را بهبود بخشم .