هجو مىنمود ، از شأنش مىكاست . در دوران او مردى تهيدست و گمنام به نام محلّق كلابى « 1 » مىزيست و دخترانى داشت كه به دليل فقر پدر كسى به سراغشان نمىآمد . با الهام الاهى ، همسرش از او خواست با اعشا روبرو شود ، او را به مهمانى دعوت كرده و به گرمى پذيرايى كند . چهبسا درباره او شعرى بگويد و مردم به دخترانش رغبت يابند . » صاحب الاغانى مىگويد :
« ملحق با شنيدن اين سخن گفت : واى ، چه مىگويى ؟ ! تنها دارايىام شترى است كه با آن باركشى مىكنم . زن گفت : خدا جاى آن را پر مىكند . محلق گفت : شراب و عطر را چه كنيم ؟ زن پاسخ داد : مقدارى ذخيره دارم . فراهم كردن آن بر عهده من باشد . محلق به نزد اعشا رفت و او را به خيمه خود برد .
شتر را سر بريد ، كوهان و شكمش را تميز كرده [ و براى اعشا آماده ساخت ] و به او شراب نوشاند . دختران ، گرد اعشا را گرفتند و به خدمتگذارى و پذيرايى با عطر مشغول شدند . اعشا پرسيد : اين دختران كيستند ؟ محلق گفت : دختران برادرت كه هشت نفرند و هيچ يك از آنها ازدواج نكردهاند .
اعشا پس از بازگشت ، قصيدهاى درباره محلق سرود كه در همهجا پخش شد . چندى نگذشت كه همه دخترانش ازدواج كردند .
هامش
( 1 ) . محلّق بن حنتم بن شداد كلابى ، از مردان كريم روزگار جاهلى بود . در صورتش اثر زخمى حلقه مانند وجود داشت و به همين روى ، به او محلق مىگفتند . الأعلام ، زركلى ، ج 5 ، ص 291 ؛ العقد الفريد ، ج 5 ، ص 329 ؛ تاج العروس ، ج 5 ، ص 58 .