پاسخ مىداد تا از يكسو راه هدايت روشن گردد و از سوى ديگر مسئوليتهاى زمامداران در خلال اين نامهها تبيين شود .
( فقد آن لك أن تنتفع باللّمح الباصر ) چرا حق را انكار مىكنى و تو آن را به روشنى مىبينى ؛ چه اينكه هدف تو به جز نيرنگ و ريا نيست . تاريخ به ما مىگويد كه معاويه به خوبى از حق امام نسبت به خلافت آگاه بود ؛ ولى نمىخواست زير بار حق برود . ابن قتيبه مىنويسد : « معاويه به امام نامه نوشت و به شرط برخوردارى از خراج شام و مصر ، حاضر به بيعت شد . . . و نيز نوشت : اگر تو از خون عثمان مبرا باشى ، خليفهاى همانند ابو بكر و عمر هستى . » « 1 » مردم همگى و حتى خود معاويه مىدانست كه على عليه السّلام در ريختن خون عثمان هيچ نقشى نداشت . معاويه از اين بهانه براى رسيدن خود به خلافت استفاده مىكرد ؛ همانگونه كه امام خود در يكى از نامههايش به اين امر اشاره كرده است . « 2 » ( فقد سلكت مدارج أسلافك بادّعائك الأباطيل ) تو نيرنگ مىزنى و حق را مىپوشانى و باطل را يارى مىدهى و اين سنت پدران و اجدادت است . ( و بانتحالك ما قد علا عنك ) تو در انديشه مقامى بالاتر از حد و شان خويش هستى . امام در نامه ديگرى به معاويه مىگويد : « مىدانى كه من از آن ماجرا دور بودهام ؛ جز اينكه از راه خيانت مرا متّهم كنى و حق آشكارى را بپوشانى . » « 3 »
هامش
( 1 ) . الامامة و السياسة : 101 و نيز نك : شرح نهج البلاغه : 3 / 84 - 88 .
( 2 ) . « الا تربع ايها الانسان على ظلعك ، و تعرف قصور ذرعك ، و تتاخر حيث اخرك القدر » نهج البلاغه : نامه 28 .
( 3 ) . « و لتعلمنّ أنّي كنت في عزلة عنه - إلّا أن تتجنّى فتجنّ ما بدا لك » نهج البلاغه : نامه 6 .