انصارى نوشت . بنابراينجاى هيچ شگفتى نيست كه نامهاى به زياد بن ابيه بنويسد و او را به پول و مقام فريفته و نزد خويش فراخواند . زياد والى امام بر فارس بود . « 1 » امام پس از آگاهى از نامه معاويه ، اين نامه را به زياد نگاشت .
( و قد عرفت أنّ معاوية كتب إليك يستزلّ لبّك ) معاويه تو را فريفته و وعدههاى شيطانى به تو مىدهد . ( و قد كان من أبي سفيان في زمن عمر بن الخطّاب فلتة من حديث النّفس ) امام به سخن ابو سفيان در ماجراى زير اشاره دارد . زياد در زمان عمر و در سن نوجوانى سخنى در محضر خليفه گفت .
حاضران از اين سخن به شگفتى آمده و آن را تحسين كردند . عمروعاص گفت كه سوگند به خدا ، اگر اين نوجوان قريشى بود ، بر همه عرب چيره مىشد . ابو سفيان در همانجا گفت : من او را در زهدان مادرش نهادهام .
چنين سخنى بدون شك هيچگونه اصل و نسبى را ثابت نمىكند . در شرح ابن ابى الحديد آمده است : « زياد فرزند عبيد بود و مردم به دليل بىبند و بارى پدرش ، او را زياد بن ابيه مىخواندند تا آنكه معاويه او را برادر خويش خواند و از آنگاه به بعد بيشتر مردم به او زياد بن ابى سفيان مىگفتند ؛ چرا كه مردم معمولا پيرو شاهان خود بوده و كمتر كسى همواره در پيروى از دين پايدار مىماند . » « 2 » ( كالواغل المدفّع و النّوط المذبذب ) امام مىگويد كه اگر زياد فرزند ابو سفيان خوانده شود ، در اين صورت نسبش گم گشته و در انتسابش به عبيد يا ابو سفيان ترديد مىشود .
هامش
( 1 ) . نك : شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد : 16 / 177 .
( 2 ) . شرح نهج البلاغه : 16 / 177 و نيز نك : 2 / 925 .