و اعتماد به نفس امام را ترسيم كند . عقّاد مىگويد : « امام عليه السّلام در كودكى پيش از آنكه به سن بزرگسالى رسد ، مىدانست كه شخص مهمى در اين دنيا است و نيرويى دارد كه مىتواند پناهگاه نيازمندان باشد . و دليل آن اين است كه بزرگمردان قريش ، پيامبر را محاصره كردند و به او هشدار مىدادند و او را تكذيب كردند و پيامبر به هرسو رو مىگرداند و طلب يارى مىكرد ؛ اما ياورى به جز على بن ابيطالب نبود ! درحالىكه او ده ساله بود و از رهبران و بزرگان سرشناس بيمى به خود راه نمىداد . امام على عليه السّلام در سن پنجاه يا شصت سالگى همان على در سن ده سالگى بود . » « 1 »
عقّاد جايى براى سخن گفتن بيشتر باقى نگذاشت ! پسر دهساله به تنهايى و با شجاعت و بىاعتنايى به سران بزرگ و صاحبان شمشير و سپاه در برابر آنها مىايستد و به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىگويد : اى رسول خدا من در برابر آن ستمگران مىايستم و تا زمانى كه من زندهام به تو دست نمىيابند . . . امام على عليه السّلام اين سخنان را بدون تكيه بر حكومت و يا قبيله و يا هرچيز ديگرى مىگويد . او تنها با اعتماد به نفس و توكل به خدا اين سخنان را بيان مىكند . پيامبر نيز سخنان امام را مىپذيرد و به آن يقين دارد و به او مىفرمايد : « آرى ، همانا تو برادر و ياور و وزير من هستى . » امام سخن خود را با عمل ثابت كرد و او آن چنان بود كه پيامبر مىپنداشت . شب هجرت پيامبر ، امام على عليه السّلام در بستر پيامبر خوابيد و فرصت قتل پيامبر را از قريش گرفت و سرهاى بزرگان قريش
هامش
( 1 ) . عبقرية الامام : 85 .